لینک های روزانه
    آمار بازدید
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۱۰۴٫۲۴۰ نفر
    بازدیدکنندگان امروز : ۷۰ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۱۵۴
    بازدید از این یادداشت : ۳٫۳۷۸

    پر بازدیدترین یادداشت ها :
    ٭ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ( شرح و تحقیق [ الـ]ـرسالة العلیه کاشفی سبزواری ) ، دکتر یحیی کبیر ( عضو هیئت علمی دانشگاه تهران ) ، چ : 1 ، قم : مؤلّف ( با همکاریِ : بوستان کتاب ) ، شمارگان : 500 نسخه ، 1393 هـ . ش .

    خوش بُوَد گر مِحَکِ تَجرِبه آید به میان
    تا سیَهْ روی شود هرکه دَرو غش باشَد !

    ( حافظ )


    مُلْغَمَۀ إِفادات و إِفاضات !!
    کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی نوشتۀ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران ، و یکی از مدرِّسان و مؤلِّفانِ مُکْـثِرِ مُعاصِر در قلمروِ فلسفه و عرفان ، براستی از بَدایِع و غَرایِبِ مؤلَّفاتِ دانشگاهی ( وـ البتّه ـ حوزویِ ) روزگارِ ماست که ابتِذالی کثیر و اِنتِحالی کبیر را در فضایِ ـ به اصطلاح ـ عِلمیِ « مَمالِکِ مَحروسه » آینگی می کُنَد !
    خامیها وکَژیها و کاستیها و نادُرُستیهایِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، از همان رویِ جِلد و صفحۀ عنوانش آغاز می شود :
    نامِ کتابِ شناخته شدۀ واعظِ کاشفیِ سبزواری که آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، مدّعیِ «شرح و تحقیقِ» آن گردیده اند ، الــرِّسالة العَلیَّة است1 ریختِ کامل تر و دقیق ترِ آن ، « الــرِّسالة العَلیَّة فی الأحادیثِ النّبویّة » است که واعِظِ کاشِفی بروشنی در خطبۀ کتابِ خویش دَرج کرده . ، نه رسالة العلیه ـ که بر رویِ جِلد و صفحۀ عنوان و حتّیٰ در خودِ کتاب ( ص 13 ) نوشته اند . 2 طالبِ عِلْمانی چون منِ أَبجَدْخوان ، که پیوسته در کارِ تلْقین و تَکرارِ جامع المقدّمات اند ، نیک می دانَند که چه مایه ناهَمسانی و تَفاوُت هست میانِ « الــرِّسالة العَلیَّة » ـ که موصوف و صفت است ـ و« رسالة العلیه » ـ که مُضاف و مُضافٌ إِلَیه است ـ ؛ و با همین یک «اَلِ » ناچیز ! ، در چُنین جای ها ، چه اندازه حسابِ کار و مُفادِ گفتار دگرگون می شود !
    شگفت آن است که آقایِ دکتر یحییٰ کبیر در آغازِ مقدّمۀ خویش بر کتابِ مُستطابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی هم ( ص 9 ) ، وقتی خواسته اند نامِ کاملِ کتابِ کاشِفیِ سبزواری را مُنْدَرِج سازند ، به جایِ ریختِ صَحیحِ « الــرِّسالة العَلیَّة فی الأحادیثِ النّبویّة » ، آورده اند : « الــرسالة العلیه فی احادیث النبویة » !! که باز غَلَطِ دستوری دارد !!!

    الــرِّسالة العَلیَّه یِ واعظِ کاشفیِ سبزواری را ، سالها پیش یکی از مَفاخِرِ حوزه و دانشگاه در أَعصارِ أخیر ، شادروان استاد دکتر سَیِّد جَلال الدّینِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ـ رِضْوانُ اللهِ تَعالیٰ عَلَیْه ـ 3 دربارۀ شادروان استاد مُحَدِّث ، سالها پیش ، جایِ دیگر ( مجلّۀ آینۀ میراث ، س 2، ش 1و 2 ، صص 73 ـ 83 / تحتِ عنوانِ : مرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ، إِحیاگرِ میراثِ تَشَیُّع ) بِشَرْحْ تَر قَلَم فَرسوده ام ؛ و صَد البَتّه بَس بیش از اینها باید گفت و نوشت . ، به طَرزی بَرازَنده و شایَنده به چاپ رسانید . 4 تصحیحِ شادروان استاد مُحَدِّثِ اُرمَوی نخستینْ بار به سالِ 1344 هـ . ش . انتشار یافت ، و به سالِ 1362 هـ . ش . بازْچاپ شُد . بازبُردهایِ ما بدین تصحیح ، به همین بازْچاپِ أَخیرالذِّکر بازمی گردد ، با این مشخّصاتِ کتابْشناختی :
    الرِّسالة العلیّة فی الأحادیث النّبویّة ( شرحِ چهل حدیثِ نَبَوی ) ، کمال الدّین حُسَینِ کاشِفیِ بیهقیِ سبزواری ، به تَصحیح و تَعلیقِ : سَیِّد جَلال الدّینِ حُسَینیِ اُرمَوی ( مُحَدِّث ) ، چ : 2 ، تهران : مرکزِ انتشاراتِ عِلمی و فرهنگی ، 1362 هـ . ش .

    اینَک ، آقایِ دکتر یحییٰ کبیر ، در أَخلاق پژوهیِ عرفانی یِ خویش ، همین کتابِ واعظِ کاشفی را به قولِ خودشان ، « شرح و تحقیق » کرده اند . ... یعنی دقیقًا چه کرده اند ؟! ... خودشان هیچ توضیحِ روشنی نمی دِهَند . ... در مقدّمه ( صص9 ـ 13) ، نه تنها چیستیِ کارِ خود را إیضاح نفرموده اند ، که به معرّفیِ کاشِفی نیز نپرداخته و یادی از تنها چاپِ عالِمانۀ مُتَداوَلِ الــرِّسالة العَلیَّه یِ وی هم نکرده اند ! ( گوئیا اینها را لازم ندیده اند !! ) .
    طُرفه آنست که تألیفِ بَدیعِ آقایِ دکتر یحییٰ کبیر ، نمایه هائی تفصیلی دارد : نمایۀ آیات ، نمایۀ رِوایات ، نمایۀ أَعلام ، نمایۀ اصطلاحات و موضوعات ، نمایۀ أَشعار ( صص 527 ـ 600 ) ؛ ولی ابتدائی ترین نمایه را که فهرستِ منابع و مآخذ باشد ، ندارد و لذا حتّیٰ در چُنان جائی هم ، از الــرِّسالة العَلیَّه یِ چاپِ مرحومِ استاد مُحَدِّث ـ رِضوانُ اللهِ تعالیٰ عَلَیْه ـ سخنی نرفته است !!
    آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، یک جا ( ص 308 ) هم که در ضمنِ بَیاناتِ خویش ، سخنی را در بابِ رِوایتی از قولِ « محدث سید جلال الدین حسینی ارموی » ( به همین تعبیر ! ) آورده است ، نه تنها هیچ نیازی به إِرائۀ نشانیِ روشن و صَریحِ منبعِ سخن ندیده ، تصریحی نیز نکرده است که این « محدِّث » ، همانا مُصَحِّحِ أَصلی و طابعِ الــرِّسالة العَلیَّه است و این سخن را منِ « یَحییٰ کبیر» ، از تَعالیق و حَواشیِ او بر همین کتابِ کاشِفی که مدّعیِ « شرح و تحقیقِ » ( ؟! ) آن هستم ، برگرفته ام . 5 به گواهیِ نمایۀ أعلامِ کتاب ( ص 566 ) ، نامِ آن مَرحوم را ، آقایِ کبیر ، جُز در همین مقام نَبُرده اند ! ... لابُد لازم نبوده است !!!
    باری ، هَرچند آقایِ دکتر کبیر توضیح نداده اند ، بررَسیِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی روشن می دارد که کارِ ایشان بر پایۀ همان چاپ و تصحیحِ مَرحومِ مُحَدِّث ، بل : دَستکاریٖ شُدۀ همان ، است !
    کتابِ کاشِفی ، در آغاز ، خُطبه و مقدّمه ای دارد از مؤلِّف ( چ محدِّثِ اُرمَوی ، صص 1ـ 3) که آقایِ دکتر کبیر بی هیچ توضیحی آن را از قَلَم انداخته اند ! ( و لذا «شرح و تحقیقـ»ـش هم نفرموده اند ! ) .
    سپس عباراتی را از بخشِ آغازینِ متنِ کتابِ کاشِفی آورده و آنگاه به إِفاضاتِ خود پرداخته اند ؛ باز عباراتی را از کاشِفی آورده و سپس خود به إِفاضت پرداخته اند . به همین روش ( البتّه نه به نَحوِ یکدَست و پیوسته ! ) پیش رَفته اند ، و هرچه رو به پایانِ کتاب می رویم ، دخالتهایِ متنی و محتوائیِ ایشان بیشتر رفعِ زحمت می کُنَد !، و نرم نرم بخشهائی کلان از متنِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، به تجدیدِ حروفچینیِ مَغلوط و ناخوشایندی از کتابِ کاشِفی ( البتّه از رویِ تصحیحِ « محدّثِ اُرمَوی » یِ مَرحوم! ) بَدَل می شود و جَنابِ شارحِ مُحَقِّق ، در این پَهنه ها از متن غائب می گردد و گاه در حاشیۀ کتاب ، از دور ، دَستی برایِ خواننده تکان می دِهَد !!
    وانگهی ، در این میان :
    أوَّلًا ، هر بخشی را که خواسته اند ـ و تو بگو : بخشهایِ مهمّ وعُمده ای را از کتاب ! ـ حذف کرده اند ، بی هیچ تصریح و توضیح ! و نیز توجیه !!
    ثانیًا ، در غالبِ موارد ، هیچ حدِّ فاصل و وَجهِ تمایُزی ( حتّیٰ از نوعِ تَفاوُتِ حُروف ! ) میانِ مکتوباتِ کاشِفی و افزوده هایِ خود ننِهاده اند و سخنانِ خود و کاشِفی را به طورِ دَرهَم و مَخلوط عرضه داشته اند ! یعنی متن را با شَرحِ خود « قاطی» کرده اند !! ...لذا وقتی عباراتی را از کاشِفیِ سبزواری می خوانید و یکباره با نامهائی چون « امام خمینی » و « شهید مطهّری » و « راسل » و « یاسپرس » در میانِ آن عبارات مواجه می شوید ، به سائقۀ هوشِ خُداداد می توانید دریافت که این فِقْره ها از قَلَمِ واعِظِ نامیِ عَصرِ تیموریان نَتَراویده است ! بلکه اینها إِفادات و إِفاضاتِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » است در همین عَصرِ زَرّینِ خودمان !!
    الْحاصِل ، کتابِ مُستَطابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی یِ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، در بخشی ، مُقَطَّعات و مُنتَخَباتی است از الــرِّسالة العَلیَّه یِ واعظِ کاشِفیِ سبزواری که با بیاناتِ یک « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » مَخلوط شده است و در أکثرِ موارد نیز حدِّ فاصلِ روشنی میانِ أَجزایِ این مَخلوط گذاشته نَشُده ! ... پنداری که می خواسته اند خواننده میزانِ هوشیاری و آگاهیهایِ سَبکْ شناختی خود را مِحَک بزَنَد و ذِهنِ خویش را بیازمایَد و ببینَد که در کدام موارد می تواند نَثرِ عَصرِ تیموری را از نَثرِ نَسلِ جُمهوری باز شناسد !!
    أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، در بخشِ دیگر هم ، تجدیدِ حُروفنگاریِ متنِ کتابِ کاشِفی است ، از رویِ تصحیحِ سابق و سابق الذّکرِ آن ! ، وانگهی با تَحریفاتِ رُسوا و تصرُّفاتِ نابجا و تَباهی ها و بی مُبالاتی هایِ فراوان !!
    و به هر روی ، نامِ این مُلْغَمۀ إِفادات و إِفاضات !! ، هرچه باشد ، « شرح و تحقیقِ » یک متنِ کُهَن نیست ! ... هست ؟!!
    ... تا کیْ درازدَستی ؟!
    از أَغرَبِ غَرائِبِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی یِ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، اینست که جَنابِ ایشان ، نه تنها خود را به نَقلِ کامل و أمینِ نَصِّ کتابِ کاشِفی ، مُلْزَم نمی فرمایند ، و به شیوۀ دِلْبخواهی ، متن را به قولِ خودشان : « شرح و تحقیق » (؟!!) می کنند ، و در واقع ، هرجا دِلِشان می خواهد و میْلشان می کَشَد ، میانِ حرفِ مؤلّفِ فقید ـ أَعْنیٖ : کاشِفیِ سبزواری ـ می پَرَند ! ، با طابعِ خَدومِ الــرِّسالة العَلیَّه یِ کاشفیِ مَرحوم ـ یعنی : شادروان اُستاد مُحَدِّث ـ نیز بیش از اندازه إِحساسِ یگانگی کرده ، حواشی و تعلیقاتِ فاضلانۀ مرحومِ مُحَدّثِ اُرمَوی را ، عِندَ الحاجَة و غَیرِ الحاجَة ! ، بی هیچ تعارُف و رودَربایستی ! و بدونِ یادکردی از نویسندۀ أَصلی !!، در تألیفِ مُنیفِ إِدّعائیِ خویش إقْحام می فرمایند ! و تمامیِ إِرجاعات و تَطبیقات و نقلِ قولْ هایِ پُرشمارِ مُندَرِج در آن را بیکباره می اوبارَند !
    از قَضا ، و با آن که این « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، به شیوۀ مَعهودِ عُمومِ اِنْتِحالگران ، نامی از مأخذِ خویش و صاحبِ سخن نمی آورَد ، غالبِ این نوشته هایِ به تاراج رفته ، نشانی روشن با خود دارد که تَمایُزْنِهادن میانِ آنها و دیگر حواشی و مطالبِ کتاب را آسان می سازد !! :
    هر وقت در حواشیِ کتابِ آقایِ کبیر به تحقیقاتِ دَقیق و بیاناتِ عَمیق و متفاوت با جهَتگیریِ کلّیِ این « شرح و تحقیق » !! بازخوردم ، آن را با چاپِ مُحَدِّثِ اُرمَوی مقایسه کردم و روشن شُد که : آری ! مالِ آن مَرحوم است که چپاول گردیده !!!
    مواردی که منْ بنده ، از راهِ تَصَفُّح ( و بی اِستِقصایِ تام )، به اِنتِحالِ آنها بازخورده ام ، سِوایِ أَصلِ مَتنِ مُصَحَّحِ رسالۀ کاشِفی ( که با إِسقاطْ ها و تحریفْ هائی چند ، و ـ البتّه ـ بی إِرجاع به کارِ مَتینِ محَدِّثِ اُرمَوی ، اِنتِحال گردیده است ) !، اینهاست :
    ص 31 ، ح 2 : کُلِّ این حاشیۀ توضیحی به هَمراهِ شاهِدش ، با مختصر تصرُّفی ، از حاشیۀ چاپِ مُحَدِّث ( ص 6 ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 61 ، ح 1 : نوشته اند : « دیوان انوری ، ابیات بخشی از قصیدۀ طولانی اوست . » .
    دیوانِ أَنوَری پُر است از « قصیدۀ طولانی » . این چه طرزِ تعبیر است ؟! چرا نشانیِ دُرُست نداده اند ؟! ... زیاده تعجُّب نکُنید ! ... تقصیر از مرحومِ اُستاد مُحَدِّث است که نوشته : « اشعار در دیوان انوری ضمن قصیدۀ مطولی موجود است » ( چاپِ محدّث ، ص 11 ) .
    آقایِ دکتر یحییٰ کبیر در بازنویسیِ عبارتِ او ، کمی بی سَلیقگی و اندکی کمْ دقّتی کرده اند ! همین ! ... بازنویسی هم که لابُد نیاز به إِرجاع ندارد!! ... دارد ؟!!!
    ص 65 ، ح 1 : آقایِ دکتر یحییٰ کبیر حتّیٰ نشانیِ آیه را ، به جایِ شیوۀ امروزین که با ذکرِ شمارۀ آن قَرین است ( یعنی همان شیوه ای که خودشان هم غالبًا در دیگر جایها به آن عمل کرده اند ) ، به شیوۀ قُدَما نوشته اند : « قسمتی از آخرین آیۀ سورۀ مجادله .» . چرا ؟ ...علّتْ واضح است ! چه ، مرحومِ استاد مُحَدِّث نوشته بوده است : « قسمتی از آخرین آیۀ سورۀ مبارکۀ مجادله است . » ( چاپِ مُحَدِّث ، ص 12 ).
    ص 68 ، ح 1 : این حاشیه را نیز از حاشیۀ چاپِ مُحَدِّث ( ص 13 ) اِنتِحال فرموده اند ، با تغییرِ یک کَلِمَه و افزایشِ یک غلطِ حُروفْنگاشتی !
    ص 138 ، ح 1 : از حاشیۀ چاپِ مُحَدِّث ( ص 44 ) برداشته اند .
    ص 139 ، ح 2 و 3 : این دو حاشیۀ دراز از حاشیۀ چاپِ مُحَدِّث ( ص 45 و 46 ) أَخذ و اِنتِحال گردیده است .
    ص 150 ، ح 1 : نشانیِ بیتهایِ مثنوی را هم از حاشیۀ چاپِ مُحَدِّث ( ص 54 ) أَخذ و اِنتِحال فرموده اند ( و از همین روی نیز به یک چُنان چاپِ غیرِمُتَداوَلِ مثنوی إِرجاع کرده اند !! ) .
    ص 159 ، ح 4 : أَخذ و تقطیعی است از حاشیۀ چاپِ شادروان استاد مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 60) .
    ص 169 ، ح 1 : أَخذ و اِنتِحالی است از حاشیۀ چاپِ زنده یاد مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 68 ) ؛ و لذا جایِ تَعَجُّبی ندارد اگر در آن به جایِ إِرجاع به چاپِ حُروفیِ شرحِ میبُدی که مرکزِ نشرِ میراثِ مکتوب در عصرِ ما چاپ و بازچاپ کرده است ، به چاپِ سنگیِ 1285 هـ . ق . إِرجاع می شود که در دسترسِ أَمثالِ مرحومِ استاد سَیِّد جلال الدّینِ مُحَدِّثِ اُرمَوی همان بوده است !!
    ص 190 ، ح 1 : أَخذ و تقطیعی است از حاشیۀ چاپِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 73 ) ، با قَدری تَغلیط و تَحریف . ضمنًا مرحومِ استاد مُحَدِّث ، به مأخذِ خود در این باب تصریح کرده است ولی آقایِ دکتر یحییٰ کبیر لُزومی در ذکرِ نامِ منبعِ أَصلی هم ندیده اند ! ... .
    ص 202 ، ح 6 : أَخذ و تقطیع و تحریفی است از حاشیۀ چاپِ شادروان مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 79 ) که عبارتِ غیاث اللّغات را با جُزئیّات نقل کرده بوده ؛ و آقایِ دکتر یحییٰ کبیر ، به واسطۀ شتابْزَدگی در اِنتِحال ، «قَصارت» را با «قَصّار» درآمیخته و توضیحی از قولِ صاحبِ غیاث اللّغات آورده اند که روحِ هر لُغویِ فَهیمی از آن بَرائَت می جوید !!!
    ص 204 ، ح 3 : أَخذ و اِنتِحال است از حاشیۀ چاپِ زنده یاد مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 80 ) .
    ص 205 ، ح 1 و 2 : أَخذ و تَحریفی است از دو حاشیۀ چاپِ مرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 81) . بسیار جالبِ توجُّه است که آقایِ دکتر یحییٰ کبیر ، نامِ منبعِ مرحومِ مُحَدِّث را نیز که غیاث اللّغات بوده باشد ، از قَلَم انداخته و راهِ دور را نزدیک فرموده ، با إِسقاطِ دو واسِطه ، یکسَره به منابعِ صاحبِ غیاث اللّغات ، یعنی : لطایف و منتخب و کشف ، إِرجاع فرموده اند !! آیا ایشان از بُن خبر دارند که مقصود از لطایف و منتخب و کشف ، کدام کتابهاست ؟! ... به هَر روی ، نامِ این إِسقاطِ وَسائط و ... که ایشان مرتکب گردیده اند ، در اصطلاحِ أَهلِ فَن ، « تَدْلیس » است !
    ص 207 ، ح 1 : أَخذ و اِنتِحال است از حاشیۀ چاپِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 84 ) ، با یک تَغلیطِ إِبْهام انگیز !
    ص 209 ، ح 1 : أَخذ و اِنتِحال است از حاشیۀ چاپِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 87 ) ، با تلخیصی جُزئی .
    ص 223 ، ح 2 : أَخذ و اِنتِحال است از حاشیۀ مرحومِ اُستاد مُحَدِّثِ اُرمَوی بر چاپِ خویش ( ص 100 ) ، با تلخیصی جُزئی و یک تحریفِ نابجا.
    ص 230 ، ح 1 و 2 : أَخذ و اِنتِحالی است از دو حاشیۀ مرحومِ استاد مُحَدِّثِ اُرمَوی در همان چاپ ( ص 103 ) ، با تصرّفی اندک .
    ص 265 ، ح 1 : باز هم أَخذ و اِنتِحالی است از حاشیۀ مرحومِ استاد مُحَدِّثِ اُرمَوی بر چاپِ خویش ( ص 121 ).
    ص 277 ، ح 2 : أَخذ و اِنتِحالی است از حاشیۀ مرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی در همان چاپ ( ص 130 ) ، با افزایشِ چند کَلِمَۀ دُرَرْبار در پایانِ آن !
    ص 279 ، ح 1 : أَخذ و اِنتِحالی است از حاشیۀ همان مَرحوم در همان چاپ ( ص 132 ) ، با تحریف ؛ و شَناعَت و قَباحَتِ آن ، وقتی معلومْ تر می شود که بدانید حتّیٰ آنجا که مَرحومِ اُستاد مُحَدِّثِ اُرمَوی ، به إِظهارِ نَظَرِ شخصی می پَردازد و می نویسَد : « نگارنده گوید » ، باز آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، آن سخن را بدونِ نَقلِ قول از مُحَدِّثِ فقید و چونان فرمایشی از خودشان اِنتِحال می فرمایند !!
    ص 297 ، ح 5 : باز هم أَخذ و اِنتِحالی است از حاشیۀ اُستادِ زنده یاد مُحَدِّثِ اُرمَوی بر چاپِ خویش ( ص 140 )، با چپاولِ همۀ تَتَبُّعاتِ آن مَرحوم ! و البتّه افزایشِ غلطِ چاپی !!
    ص 299 ، ح 3 : أَخذ و اِنتِحال است از حاشیۀ همان مَرحوم بر همان چاپِ کتابِ کاشِفی ( ص 142 ).
    ص 306 ، ح 1 و 2 و 3 : هر سه حاشیه و همۀ این تدقیقْ ها و تحقیقْ ها و ادّعایِ مُراجَعَه به نُسَخ ، جُز رونویسیِ حاشیه ها یِ سه گانۀ مرحومِ استاد مُحَدِّثِ اُرمَوی بر چاپِ خویش ( ص 149 و 150 ) نیست !!
    ص 308، ح 1 : اِنتِحالِ حاشیۀ شادروان مُحَدِّثِ اُرمَوی است در همان چاپ ( ص 152).
    ص 327 ، ح 1 : اِنتِحال حاشیۀ همان مَرحوم است در همان چاپ ( ص 159).
    ص 333 ، ح 1 و 3 : هر دو مورد ، اِنتِحال حاشیه هایِ همان مَرحوم است در همان چاپ ( ص 160 ) ، البتّه با افزایشِ یک غلطِ چاپیِ مُغَیِّرِ معنیٰ !
    ص 335 ، ح 1 و 2 : هر دو حاشیه ، أَخذ و اِنتِحالی است از حاشیه هایِ استادِ مَرحوم در همان چاپ ( ص 161 و 162 ) .
    ص 337 ، ح 3 : أَخذ و اِنتِحالی است از حاشیۀ استادِ مَرحوم در همان چاپ ( ص 164 ) .
    ص 347 ، ح 1 و 2 : هردو حاشیه ، از حواشیِ مَرحومِ مُحَدِّث در همان چاپ ( ص 169 ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 348 ، ح 1 : حاشیۀ مَرحومِ مُحَدِّث است در همان چاپ ( ص 170) ، که با مشخصّاتِ منبعش اِنتِحال گردیده !
    ص 350 ، ح 1 : حاشیۀ مَرحومِ مُحَدِّث است در همان چاپ ( ص 172 ) ، که اِنتِحال گردیده ؛ البتّه با حَذفِ ایستارِ مُتَشَرِّعانۀ ذیلِ آن که صَد البتّه مقبولِ یک دوستدارِ ابنِ عَرَبی و شیفتۀ عرفانِ اصطلاحی و ... نمی اُفتَد !
    ص 360 ، ح 1 : باز حاشیۀ مَرحومِ مُحَدِّث است در همان چاپ ( ص 174 ) ، که اِنتِحال گردیده ؛ أَمّا این بار با إِسقاطِ رَمزِ نُسخه ؛ چرا که آقایِ دکتر یحییٰ کبیر ، برخِلافِ مرحومِ مُحَدِّث ، به معرّفیِ منابعِ خود نپرداخته اند ، و بالطَّبع ، چیزی که معرّفی نشده ، رَمز هم ندارد !!!
    ص 362 ، ح 2 : این هم حاشیۀ مَرحومِ استاد مُحَدِّث است در همان چاپ ( ص 176 ) ، که ـ با اندکی تلخیص ـ اِنتِحال گردیده.
    ص 370 ، ح 3 : این حاشیه هم ، از حواشیِ مَرحومِ اُستاد مُحَدِّث در همان چاپ ( ص 183) اِنتِحال گردیده است .
    ص 371 ، ح 1 و 2 : هردو حاشیه ، از حواشیِ مَرحومِ مُحَدِّث در همان چاپ ( ص 183 ) اِنتِحال گردیده است ؛ البتّه با افزایشِ غلطِ چاپی ! و همچُنین افزایشِ خَلْطِ نابجایِ حاشیۀ توضیحی با نسخه بَدَلْ ها !! ... و این یعنی : ابتذال حتّیٰ در اِنتِحال !!!
    ص 372 ، ح 2 و 3 : باز هردو حاشیه ، از حواشیِ مَرحومِ اُستاد مُحَدِّثِ اُرمَوی در همان چاپ ( ص 185 ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 374 ، ح 2 و 3 و 4 و 5 : هر چهار حاشیه ، از حواشیِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث اِنتِحال شُده است ، از همان چاپ ( ص 187 ) ؛ با تبدیلِ « بدرود کردن » به « به درود کردن » 6 چُنین «شَدُرُسنا»هایِ ویراستارانه ! خاصّه در کتابهائی که تجدیدِ حُروفنگاری و بازْنَشر می گردد ، حتّیٰ در غیرِ مواردِ اِنتِحالی هم !! ، فراوان است .
    ظَریفی گفته بود : در عصرِ ما ، کارِ دقیق و خَطیرِ ویراستاری ، در حَدِّ سَرِهم و جُدانویسی هایِ بخشنامه ای تَنَزُّل یافته است و عِدّه ای قَلَم به دست گرفته ، « بـ » و « میـ » جُدا می کنند ، حتّیٰ اگر « میـ » یِ « مَیْدان» و « بـ » یِ « بَکارَت » باشد !!!
    و اندکی تحریفِ دیگر!!!
    ص 378 ، ح 2 و 3 : باز هردو حاشیه ، از حواشیِ شادروان مُحَدِّث در همان چاپ ( ص 192 و 193 ) اِنتِحال گردیده است ؛ البتّه با نَدانَمْکاریِ فوقَ الْعاده و رُبایشِ توضیحی که استاد مُحَدِّث دربارۀ یکی از نُسخه بَدَلْ هایِ چاپِ خویش قَلَمی کرده است و آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، بدونِ داشتنِ آن نُسخه بَدَل ، آن را اِنتِحال فرموده اند ! ... خداوند رَحمَت کُناد کسی را که گفته بود : ... آخِر آقا اعتقادی به رَبْط ندارند !!
    ص 379 ، ح 1 : این هم ، از حواشیِ استاد مُحَدِّث در همان چاپ ( ص 194 ) اِنتِحال گردیده است ؛ با اندکی إِسقاط .
    ص 380 ، ح 2 : حاشیۀ یکی از نُسخه هایِ موردِ استفادۀ استاد مُحَدِّث ( همان چاپ ، ص 195 ) بوده است که بی ذِکرِ مأخذ ، و با افزایشِ پاره ای بَدخوانیها !! ، باز اِنتِحال گردیده است.
    ص 382 ، ح 1 : این هم ، از حواشیِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث در همان چاپ ( ص 198 ) اِنتِحال گردیده است.
    ص 382 ، ح 2 : این ، از نُسخه بَدَلْ هایِ چاپِ استاد مُحَدِّث ( ص 198 ) است که أَوَّلًا ، رُبوده شُده ، و ثانیًا ، با إِسقاطِ رمزِ نُسخه به یک حاشیۀ توضیحی بَدَل گردیده است ! ... نوآوری را می بینید ؟! ... « پیکرگردانیِ أَساطیری » که می گویند ، همین است ! ... شما بفرمائید : یک نوآوریِ عِرفانی !!!!
    ص 383 ، ح 1 و 2 : هر دو حاشیه ، از حواشیِ شادروان اُستاد مُحَدِّث در همان چاپ ( ص 199 و 200 ) اِنتِحال گردیده است ؛ ولی در حاشیۀ أوّل ، به واسطۀ تَقطیعِ نامُناسِب و عدمِ توجُّه به « رَبْطِ » سابق الذِّکر ! ، بکُلّی عبارت بی مَعنیٰ شده است !!!
    ص 385 ، ح 1 : باز أَخذ و اِنتِحال است از حاشیۀ چاپِ اُستاد مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 201 ) .
    ص 386 ، ح 2 : باز هم أَخذ و اِنتِحال است از حاشیۀ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 202 ) .
    ص 387 ، ح 1 و 2 و 3 : هر سه حاشیه ، أَخذ و اِنتِحال است از حواشیِ استادِ زنده یاد مُحَدِّثِ اُرمَوی بر چاپِ خویش ( ص 203 و 204 ) . ناشیانگیِ این سرقت ، آنگاه آفتابی تر می شود که می بینیم وقتی مَرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی به مَطلوب کُلِّ طالبِ وطواط إِرجاع می دِهَد و می نویسد : « چاپ مصحح به تصحیح نگارنده » ، آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر هم به همان چاپ و همان صفحه إِرجاع می دِهَد ولی به جایِ آن که ـ مثلًا ـ بنویسد : « چاپِ مُحَدِّثِ اُرمَوی » ، او هم می نویسد : « چاپ مصحح به تصحیح نگارنده » !!!... پنداری آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر براستی خود را « مُحَدِّثِ اُرمَوی » می پندارد !! یا خَیال می کند « مَطلوب کُلِّ طالبِ وطواط » را هم چاپ کرده است !!! .... مبادا قصد داشته باشد رِوایتِ مُصَحَّحِ مُحَدِّثِ اُرمَوی از مَطلوب کُلِّ طالبِ وطواط را هم اِنتِحال کُنَد ؟!!!!!
    ص 388 ، ح 1 : أَخذ و اِنتِحال است از حاشیۀ چاپِ مُحَدِّث ( ص 204 ) .
    ص 393 ، ح 1 و 2 و 3 : هر سه حاشیه ، أَخذ و اِنتِحال است از حواشیِ استاد مُحَدِّث بر چاپِ خویش ( ص 210 ) ؛ با افزایشِ سه سطر و ذِکرِ دو شمارۀ صفحه که هیچ معلوم نیست به کُجا راجع است !!!!
    ص 397 ، ح 2 : باز أَخذ و اِنتِحال است از حاشیۀ چاپِ شادروان مُحَدِّث ( ص 216 ) .
    ص 401 ، ح 1 : از حاشیۀ چاپِ مرحومِ مُحَدِّث ( ص 220 ) أَخذ و اِنتِحال شُده است.
    ص 403 ، ح 1 و 2: هر دو حاشیه ، از حواشیِ استاد مُحَدِّث بر چاپِ خویش ( ص 222 و 223 ) أَخذ و اِنتِحال شُده است ؛ آن هم با تحریف و ناشیگری و درآمیختنِ نُسخه بَدَلِ چاپِ مُحَدِّث در بخشِ سرقتْ شده !!
    ص 404 ، ح 2 و 3: هر دو حاشیه ، از حواشیِ شادروان مُحَدِّث بر همان چاپ ( ص 223 و 224 ) أَخذ و اِنتِحال گردیده است .
    ص 405 ، ح 3 : از حاشیۀ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 225 ) أَخذ و اِنتِحال شُده است ، با قدری تَحریف و ناشیگری و خَلْطِ نُسخه بَدَل با توضیحات !
    ص 408 ، ح 2 : حاشیۀ چاپِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث ( ص 229 ) است که أَخذ و اِنتِحال گردیده .
    ص 409 ، ح 2 : این هم ، حاشیۀ چاپِ همان مَرحوم ( ص 230 ) است که أَخذ و اِنتِحال فرموده اند .
    ص 410 ، ح 1 : همۀ این یادداشتِ تاریخْدار ( ... 986 هـ . ق . ) ، متنِ تعلیقه ای است که در حاشیۀ یکی از نُسَخِ موردِ استفادۀ مَرحومِ استاد مُحَدِّثِ اُرمَوی بوده ، و آن مَرحوم ، از راهِ بصیرت و أَمانت ، با یادکردِ رمزِ نُسخه ، در حواشیِ چاپِ خود ( ص 230 و 231 ) دَرج فرموده است ؛ آنگاه در کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی یِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، بدین طَرزِ ناشیانه و بی نشانی ، رُبوده شُده و اِنتِحال گردیده است !! ... تو گوئی که خواننده ای در قرنِ دَهُمِ هجری بر تألیفِ مُنیفِ جَنابِ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران ، تَعلیقه نوشته بوده باشد !!!
    ص 411 ، ح1 و 2 : هر دو از حاشیه هایِ چاپِ مَرحومِ استاد مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 232 و 233 ) است که با إِسقاطی نابجا و خَلْطی عَلَی الْعَمیا ، أَخذ و اِنتِحال گردیده . آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، در مقامِ اِنتِحال ، آن اندازه شتابْزَدگی به خرج داده اند که نُسخه بَدَلْ هایِ چاپِ مُحَدِّث را هم با رُموزش رُبوده و اوبارده اند ! غافل از آن که خوانندۀ أَخلاق پژوهیِ عرفانی را قبلًا با این نُسخه بَدَلْ ها و رُموزِ آن آشنا نفرموده اند !!
    ص 412 ، ح 3 و 4 : هر دو حاشیه ، از حواشیِ شادروان مُحَدِّث بر همان چاپ ( ص 233 و 234 ) أَخذ و اِنتِحال گردیده است .
    ص 413 ، ح 3: این هم ، از حواشیِ همان مَرحوم بر همان چاپ ( ص 235 ) ، با إِسقاطی نابجا ، أَخذ و اِنتِحال شُده است .
    ص 414 ، ح1 و 2 و 3 و 5 : هر چهار حاشیه ، از حواشیِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث اِنتِحال شُده است ، از همان چاپ ( ص 236 و 237 ) ؛ البتّه با قَدری إِسقاط و نیز ناشیگری و خَلْطِ نُسخه بَدَل با حَواشی !!! به نحوی که در بعضِ حَواشیِ چهارگانۀ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، همان إِشکالِ مَعهودِ فِقدانِ « رَبْط » پدیدار آمده است ؛ فِقدانی که در نَظَر أَهلِ خطّ و رَبْط ، سخت خودنمائی می کُنَد و از خَبْطِ اِنتِحالگر پَرده برمی گیرد!
    ص 415 ، ح1 و 2 و 3 و 4 : باز هر چهار حاشیه ، از حواشیِ مرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی اِنتِحال شُده است ، از همان چاپ ( ص 237 و 238 ) .
    ص 416 ، ح 1: این هم ، از حواشیِ همان مَرحوم بر همان چاپ ( ص 239 ) أَخذ و اِنتِحال شُده است .
    ص 417 ، ح1 و 2 : هر دو از حاشیه هایِ چاپِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث ( ص 240 ) است که أَخذ و اِنتِحال گردیده .
    ص 418 ، ح 1 : این یادداشتِ مَغلوط و بی سَر و تَهْ ، از حواشیِ همان مَرحوم بر همان چاپ ( ص 242 ) به طرزی ناشیانه أَخذ و اِنتِحال شُده است . عبارتِ نَقلِ قول را آورده اند ولی خودِ قولِ مَنقول را حذف فرموده اند !! ... « فرهاد میرزا معتمد الدولة » به « فرجاد میرزا معتمد الدول » تبدیل گردیده است ! ... واژۀ « العذل » ( به ذال ) که از بُن محورِ گفت و گویِ مَرحومِ مُحَدِّث بوده است ، به « العدل » ( به دال ) بَدَل شُده ـ هم در متن و هم در حاشیه ـ !!! ... عجیب تر از اینها همه ، آنست که وقتی مرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ، ابتکار و افتخارِ این تصحیحِ قیاسی را به خود ـ با تعبیرِ « نگارنده » ـ نسبت می دِهَد ، آقایِ دکتر یحییٰ کبیر نیز همین کار را می کُنَد !!!!
    راستی ، این اِنتِحالِ أَثَر است یا اِنتِحالِ صاحبِ أَثَر ؟!!
    ص 419 ، ح1 : این نیز از حاشیه هایِ چاپِ مَرحومِ استاد مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 243 ) است که صاحبِ کتابِ مُستطابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی أَخذ و اِنتِحال فرموده اند .
    ص 420 ، ح1 و 2 : هر دو از حاشیه هایِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 244 ) است که أَخذ و اِنتِحال گردیده ؛ و البتّه موردِ دُوُم ، نُسخه بَدَل بوده که با إِسقاطِ رَمزِ آن ، به حاشیه ای نامُناسِب و بی ارتباط بَدَل شُده است !!! ... باز هم « پیکرگردانیِ أَساطیری » است ؟!
    ص 421 ، ح1 و 2 : این هردو نیز از حاشیه هایِ چاپِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث ( ص 245 ) أَخذ و اِنتِحال گردیده است .
    ص 424 ، ح1 : این حاشیه هم از حاشیه هایِ چاپِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث ( ص 249 ) أَخذ و اِنتِحال گردیده است .
    ص 425 ، ح1 : این حاشیه هم از حاشیه هایِ چاپِ همان مَرحوم ( ص 250 ) أَخذ و اِنتِحال گردیده است ، با تبدیلِ غیاث اللّغات به غیاث اللّغه ! ؛ و عَجیب تر آن که محدِّثِ فقید نوشته بوده است : « نگارنده در حواشی و تعلیقات نسائم الاسحار بیاناتی در این باب از علما نقل کرده است » ، و آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر نیز همین عبارت را تَکرار فرموده اند !! ...کتابِ نسائم الاسحار را مَرحومِ استاد مُحَدِّث چاپ کرده است و همه دیده ایم ، ولی آیا آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر هم کتابِ نسائم الاسحار را تَصحیح و تَحشیَه و طَبع فرموده اند ؟! ... آیا نویسندۀ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، یک سارِقِ علمی است ، یا کسی که ـ نَستَجیرُ بِالله ! ـ به بیماریِ «خودْ مُحَدِّثْ اِنگاری »! مبتلا گردیده است ؟!! ... باز می پُرسم : آیا ایشان نوشته هایِ مرحومِ اُستاد مُحَدِّث را اِنتِحال می فرمایند ، یا خودِ استادِ فقید را ؟!!!
    ص 426 ، ح3 : این حاشیه هم از حاشیه هایِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 252) أَخذ و اِنتِحال گردیده است .
    ص 427 ، ح1 و 2 و 3 : این هر سه حاشیه نیز از حواشیِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 252 و 253 ) أَخذ و اِنتِحال شُده است .
    ص 428 ، ح1 و 2: این دو حاشیه نیز أَخذ و اِنتِحال گردیده است از حواشیِ چاپِ همان مَرحوم ( ص 253 و 254 ).
    ص 429 ، ح1 و 3 و 4 : باز هر سه حاشیه از حواشیِ چاپِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث ( ص 255 و 256 ) أَخذ و اِنتِحال گردیده است .
    ص 430 ، ح1 : گزارشِ نُسخه بَدَل است که أَخذ و اِنتِحال گردیده است از حواشیِ چاپِ همان مَرحوم ( ص 256 )؛ بی توجُّهْ به آن که خوانندۀ أَخلاق پژوهیِ عرفانی را قبلًا با این نُسخه ها و رُموزِ آنها آشنا نفرموده اند !! و چُنین گزارشی ، همان قَدر که در چاپِ
    مَرحومِ استاد مُحَدِّث بامَعنی است ، در کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، بی وَجه و بی مَعنی می افتَد !
    ص 431 ، ح1 و 3 و 5 : باز هم هر سه حاشیه از حواشیِ چاپِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث ( ص 257 و 258 ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 432 ، ح1 : این نیز اِنتِحال گردیده است از حواشیِ چاپِ همان مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 258 ) .
    ص 433 ، ح1 : این هم ـ به قولِ بعضِ حضرات : بشَرح أَیْضًا !! ـ از حواشیِ چاپِ همان مَرحوم ( ص 260 ) اِنتِحال گردیده است.
    ص 434 ، ح2 و 6 : این دو حاشیه نیز أَخذ و اِنتِحال گردیده است از حواشیِ چاپِ همان مَرحوم ( ص 262 )؛ و آنجا هم که مَرحومِ استاد مُحَدِّث نوشته است : « نگارنده گوید ... » ، تغییری لازم ندیده اند !!
    ص 435 ، ح1: من شرمنده ام !! ولی این هم از حواشیِ چاپِ همان مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 263 ) اِنتِحال گردیده است.
    ص 436 ، ح 1 : حاشیۀ کوتاه و ساده ای است ولی باز از حواشیِ چاپِ همان مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 263 ) اِنتِحال شُده است !
    ص 437 ، ح 1 و 3 : این دو حاشیه را نیز از چاپِ شادروان مُحَدِّث ( ص 265 و 266 ) اِنتِحال فرموده اند .
    ص 438 ، ح2 : این هم ، با دَستکاریِ مختصری ، از حواشیِ چاپِ همان مرحومِ مُحَدِّث ( ص 266 ) اِنتِحال گردیده است.
    ص 439 ، ح 1 و 2 : این دو حاشیه را نیز از همان چاپ ( ص 268 ) اِنتِحال فرموده اند ، با حذفِ بیجایِ یک هَمزه !
    ص 441 ، ح1 : این هم باز از حواشیِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 269 ) اِنتِحال گردیده است.
    ص 443 ، ح1 : این را هم از چاپِ همان مَرحوم ( ص 273 ) اِنتِحال فرموده اند .
    ص 444 ، ح 1 و 3 : این دو حاشیه نیز از مطالبِ مُندَرِج در همان چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 274 ) است که نویسندۀ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی اِنتِحال کرده .
    ص 445 ، ح1 : این حاشیه هم از چاپِ همان مَرحوم ( ص 276 ) اِنتِحال شُده است .
    ص 446 ، ح2 : این حاشیه نیز ، با تبدیلِ « الجامع الصغیر » به « جامع صغیر » ( چرا ؟! ) ، از همان چاپِ شادروان اُستاد مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 277 و 278 ) رُبوده شُده است .
    ص 447 ، ح1 : این هم ، با دَستکاریِ مختصری ، از حواشیِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 278 ) اِنتِحال گردیده است.
    ص 448 ، ح 1 و 2 : این دو حاشیه را نیز از همان چاپ ( ص 279 و 280 ) اِنتِحال فرموده اند .
    ص 450 ، ح3 : این هم ، با إِسقاطی مختصر ، از حواشیِ چاپِ مرحومِ مُحَدِّث ( ص 282 ) اِنتِحال گردیده است.
    ص 451 ، ح1و 2 : این هردو ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 283 ) رُبوده شُده است ( البتّه باز با تبدیلِ « الجامع الصغیر » به « جامع صغیر » . چرا ؟! ).
    ص 452 ، ح1 : این را هم باز ، از حواشیِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 285 ) اِنتِحال کرده اند .
    أَمّا از حَق نباید گذشت ! آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر در اینجا خود را به زحمت انداخته و یک ضَمّه بر عبارتِ مُحَدِّثِ فقید افزوده اند . یعنی : در پایانِ حاشیه ، آنجا که مَرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی نوشته است : « ... فلیراجعه » ، ایشان یک ضَمّه برافزوده و مَرقوم فرموده اند : « ... فلیُراجعه » !
    به سَهمِ خود این پیشرفتِ علمیِ نمایان و گامِ بلندِ چشمگیر را در راهِ « تولیدِ عِلم » و بَسطِ آگاهی و نَشرِ معرفت ! ، به دانشگاهِ تهران ، بل : جامعۀ حوزوی و دانشگاهی ، تبریک عرض می کنم ! و همین جا عاجِزانه درخواست می کنم جوایزِ کتابِ سال و فَصل و روز و هفته ! و نیز جوایزِ جشنواره هایِ فارابی و خوارزمی و جلالِ آلِ أحمد و پروینِ اعتصامی ! و جَمیعِ جوایزِ جشنواره هایِ فیلمِ فَجر و فیلمِ عَمّار و چهره هایِ ماندگار و سایرِ فامیلهایِ وابسته ! را ، با وسیلۀ إِیاب و ذَهاب ! ، یکْجا به این « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » پیشکَش کنند و نامِ نامیِ مُشارٌإِلَیه را برایِ دریافتِ نوبل و اُسکار و ... نیز پیشنِهاد نمایند !
    ص 456 ، ح1 : این حاشیه نیز ، از حواشیِ همان مَرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی است بر چاپِ خودش ( ص 288 ) ، که اِنتِحال فرموده اند .
    ص 460 ، ح1و 2: این هردو حاشیه ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 294 و 295 ) رُبوده شُده است ، با لَختی إِسقاطِ نارَوا .
    ص 461 ، ح1 : این حاشیه نیز ، از حواشیِ شادروان مُحَدِّثِ اُرمَوی است بر چاپِ خودش ( ص 296 ) ، که با لَختی تصرُّفِ بیجا اِنتِحال فرموده اند .
    ص 462 ، ح1: این حاشیه نیز ، از حواشیِ شادروان مُحَدِّثِ اُرمَوی بر همان چاپ ( ص 297) رُبوده شده است . مَرحومِ مُحَدِّث در این حاشیه تفصیلِ بحث را به تعلیقاتِ خود حَوالَت کرده است . نویسندۀ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی هم بی دغدغه عبارتِ مُحَدِّث را آورده و گوئیا به یاد نداشته که أَخلاق پژوهیِ عرفانی حضرتش که ـ برخِلافِ الرِّسالة العلیّه یِ چاپِ مُحَدِّث ! ـ بخشِ تعلیقات ندارد !!
    ص 464 ، ح2 : این حاشیه نیز ، از حواشیِ استاد مُحَدِّث است بر چاپِ خودش ( ص 300 ) ، که اِنتِحال گردیده است .
    ص 465 ، ح1 : این حاشیه هم از استاد مُحَدِّث است در همان چاپ ( ص 301 ) ، که با تحریفِ « نشانی » به « شناسی » ( و در واقع ، از میان بُردنِ قافیۀ شعر! ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 467 ، ح1 : این حاشیه ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 304 ) رُبوده شُده است ، با تقطیعی خام و نابجا ( و درآمیختنِ یک گزارشِ أَبتَرِ نُسخه بَدَل با حاشیه ! ) .
    ص 468 ، ح1و 2 : این هردو حاشیه ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 304 ) رُبوده شُده است ، با لَختی دَستکاریِ نَسَنجیده و نارَوا که به صحّتِ سَجاوندی آسیب رسانیده !
    ص 471 ، ح2و 3 و 4: هر سه حاشیه ، با اندکی تصرُّف ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 308 ) اِنتِحال گردیده است.
    ص 472 ، ح2و 3: هر دو حاشیه را ، با اندکی تصرُّف ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 309 ) رُبوده اند .
    ص 473 ، ح 1 : حاشیۀ کوتاه و ساده ای است ولی باز از حواشیِ چاپِ همان مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 311 ) برگرفته شُده .
    ص 475 ، ح1و 3: هر دو حاشیه را ، با اندکی تصرُّف ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 313 ) رُبوده اند .
    ص 476 ، ح2 و 3 و 4 و 5 : هر چهار حاشیه را ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 314 و 315 ) اِنتِحال کرده اند .
    ص 477 ، ح 3 و 4 : هر دو حاشیه ، از حواشیِ چاپِ مُحَدِّث ( ص 316 ) است که اِنتِحال فرموده اند .
    ص 478 ، ح 3 و 4 : این دو حاشیه هم ، از حواشیِ چاپِ مُحَدِّث ( ص 318 ) است که اِنتِحال گردیده .
    ص 480 ، ح 1 و 2 : مأخذِ این دو حاشیه هم ، بواقِعْ ، چاپِ شادروان مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 319 و 320 ) است که با تلخیص و تصرُّف در عبارت و به نحویِ که با مشربِ مُتَساهِلِ صاحبِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی در نقدِ مأثورات ، سازگار افتد ، موردِ استفاده قرار گرفته است !
    ص 481 ، ح1 و 2 و 3: هر سه حاشیه را ، با تلخیصی جُزئی ، از حواشیِ همان چاپِ مَرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 321 ) اِنتِحال کرده اند .
    ص 482 ، ح 1 و3 و 5: این هر سه حاشیه را هم ، با تلخیصی جُزئی ، از حواشیِ همان چاپِ مُحَدِّث ( ص 322 و 323 ) اِنتِحال کرده اند .
    ص 483 ، ح1 : این حاشیه نیز ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 324 ) رُبوده شُده است.
    ص 486 ، ح3 و 4: این دو حاشیه هم ، با تلخیصی جُزئی و قَدری خَرابکاری ( درآمیختنِ نُسخه بَدَل با حاشیۀ إیضاحی ! ) ، از حواشیِ همان چاپِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 327 و 328 ) اِنتِحال شُده است .
    ص 487 ، ح 1و 2 و 3 : این سه حاشیه هم ، با تلخیصی جُزئی ، از حواشیِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 328 ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 488 ، ح1 : این حاشیه نیز ، با غَلَطْ فزائی ! ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 329 ) رُبوده شُده است.
    ص 489 ، ح1 : شرمسارم ! ولی این حاشیه نیز ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 331 ) رُبوده شُده است.
    ص 494 ، ح1 : شرمساریِ من دردی را دوا نمی کُنَد !! ... این حاشیه نیز ، از حواشیِ همان چاپ (ص 335 ) اِنتِحال شُده است ، البتّه با تحریف و تصرُّفی نابجا !
    ص 495 ، ح2 : این حاشیه هم بُریده ای است رُبوده از حواشیِ مَرحومِ مُحَدِّث بر همان چاپ ( ص 337 ).
    ص 496 ، ح4 : این حاشیه نیز ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 338 و 339 ) اِنتِحال شُده است.
    ص 499 ، ح1 : این حاشیه هم ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 341 ) اِنتِحال شُده است ، با تصرُّفاتِ نابجا !
    ص 500 ، ح1 : دُرُست مثلِ حاشیۀ پیشین ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 342 ) رُبوده شُده است .
    ص 503 ، ح3 : این نیز ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 346 ) رُبوده شُده است .
    ص 504 ، ح 2 و 3 : این دو حاشیه هم ، با قدری تَقطیع و تَلخیص ، از حواشیِ همان چاپِ شادروان استاد مُحَدِّث ( ص 347 ) اِنتِحال شُده است .
    ص 505 ، ح1 و 2 : این دو حاشیه هم ، باز با قَدری حَذف و تَلخیص ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 348 و 349 ) اِنتِحال شُده است .
    ص 506 ، ح1 : این حاشیه نیز ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 350) رُبوده شُده است.
    ص 507 ، ح 7 و 8 و 9 : این حواشیِ سه گانه ، با تلخیصی جُزئی ، از حواشیِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ( ص 351 ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 508 ، ح2 و 7 و 8 : این حواشیِ سه گانه هم ، با تلخیصی جُزئی و تصرُّفی مُحَرِّفانه !! ، از حواشیِ چاپِ مَرحومِ استاد مُحَدِّث ( ص 352 و 353 ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 513 ، ح1 و 2 : این دو حاشیه هم باز از حواشیِ همان چاپ ( ص 358 ) اِنتِحال شُده است ، البتّه با تحریف و غَلَطْ فزائی !
    ص 514 ، ح1 : این حاشیه نیز ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 359 ) رُبوده شُده است ، و حتّیٰ ناتمامیِ عَلامتِ نَقلِ قول را که در آن چاپ رُخ نموده است ، عَینًا تَکرار فرموده اند ! ... به این می گویند : ثِقَت و أَمانت در سرقت و انتِحال !
    ص 515 ، ح1 : این حاشیه نیز ، بُرِشی است رُبوده از حواشیِ همان چاپ ( ص 360 ) ، با تبدیلِ « مکن » به « کن » !! ... یعنی باژْگونْسازیِ تامّ و تمام !
    ص 517 ، ح1 و 2 و 3 : این حواشیِ سه گانه ، با تصرّفِ جُزئی ، از حواشیِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 362 و 363 ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 518 ، ح1 : این حاشیه ، با تحریف و تباهی و تصرّفی مُخِل ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 363 ) رُبوده شُده است ( و تا خواننده به چاپِ مَرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ننگرد ، بروشنی درنمی یابَد که بحث بر سرِ چیست ) .
    ص 519 ، ح1 : این حاشیه نیز ، از حواشیِ همان چاپ ( ص 364 ) رُبوده شُده است.
    ص 520 ، ح1 و 2 : این دو حاشیه هم باز از حواشیِ همان چاپ ( ص 365 و 366 ) اِنتِحال شُده است .
    ص 521 ، ح1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 : هر هفت حاشیه ، با تصرُّفِ جُزئی ، از حواشیِ شادروان استاد مُحَدِّث بر همان چاپ ( ص 367 و 368 ) اِنتِحال گردیده است .
    ص 522 ، ح1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 و 11 و 12 و 13 و 14 و 15: هر پانزده حاشیه ، با پاره ای تصرُّفاتِ بسیار جُزئی ، از حواشیِ شادروان استاد مُحَدِّث بر همان چاپ ( ص 368 و 369 ) اِنتِحال گردیده است ؛ و طُرفه این که جائی هم که مَرحومِ مُحَدِّث نوشته است : « تصحیح این کلمه برایم میسر نشد » ، آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر هم نوشته اند : « تصحیح این کلمه برایم میسر نشد » !
    ص 525 ، ح1: این حاشیۀ دراز نیز ، از حواشیِ همان چاپِ استاد مُحَدِّث ( ص 372 و 373 ) رُبوده شُده است.
    ص 526 ، ح 1 و 2 و 3 : هر سه حاشیه ، از حواشیِ چاپِ مَرحومِ مُحَدِّث ( ص 373 ) اِنتِحال گردیده است .
    بسیار جالبِ توجّه است که :
    آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ـ یا : ای بسا حُروفْنگارِ شتابْکاری که در خدمتِ کتابْسازی یِ ایشان واقع شُده بوده است ! ـ ، در مواردی ( نمونه را : ص 333 ، ح 2 و 4 ؛ و ص 376 ، ح 2 ؛ و ص 382 ، ح 2 ؛ و ...) ، نسخه بَدَلْ هایِ چاپِ شادروان مُحَدِّثِ اُرمَوی را ، ظاهرًا اشتباه گرفته ، و با تحریف و إِسقاطِ رُموزِ نُسَخ ! ،به عنوانِ حواشی یِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » به خواننده قالب کرده اند !!!! حواشیی که ـ به واسطۀ تَفاوُتِ ماهُویِ نُسخه بَدَل و حاشیۀ توضیحی ـ گاه بکُلّی بی مَعنی از آب درآمده است !!
    حکایت هَمچُنان باقی !
    ای کاش عیبِ چشمگیر و کژّیِ بارزِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، تنها همین اِنتِحالِ گسترده و سرقت و چپاولِ خیره رویانه و بی تَعَهُّدی و بی أَخلاقیِ هویدائی بود که در آن موج می زَنَد !!!
    دریغا ! ... کاستیها یِ دیگر و نادُرُستیهایِ بسیار و موهوماتِ ناهَموار و یاوه هایِ غریب و عَجیبِ مُندَرِج در سخنانِ این « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » و اِبتِذالِ کثیرِ نمایان از این أَباطیلِ أَسَف انگیز ، چَندان است که گاه آدمی را از آن اِنتِحالِ کبیر بکُلّی غافل می کُنَد !!
    اینَک ، نمونه هائی از این اِبتِذالِ رَماننده که در آن مُلْغَمَۀ خَلْط و خَبْط و اِعوِجاج و اختِلال و آمیزۀ تَشویش و تَلبیس و تَدلیس ، دیدۀ ناظران را خیره و مَنظَرِ دیده وَران را تیره می سازد :
    ص 63 ، ح 1 : در مقامِ إِرجاع فرموده اند : « کتاب امام علی علیه السّلام ، بلاذری » ؛ همین ! نه مشخّصاتِ چاپ داده اند و نه شمارۀ صفحه و نه ... !! ... أَمّا مشکلِ بزرگ تر این است که از بلاذری أثری به نامِ « کتاب امام علی علیه السّلام » بر جای نمانده است !!!
    در ص 263 و 264 ، « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » مطالبی تاریخی نقل فرموده اند از « تاریخِ عاشورا » ( کدام « تاریخِ عاشورا » ؟ ) . در این فِقره آمده است که « عمرو عاص که در فساد و مکر و حیله سرآمد عصر خود بود ، در سنین کهولت در لشکر یزید ، در کربلا حضور داشت . او اعتراف می کند که حق با حسین است ، سؤال شد چرا؟ گفت : زیرا پدرش چون در جنگ ها بر دشمن غالب می شد کودکان و زنان را نمی کشت ، آب را بر روی لشکریان دشمن نمی بست و حال آن که امروز بر طفل شش ماهۀ او رحم نشد . » !!
    آشنایانِ تاریخ می دانند که : عَمرو بنِ عاص ، به سالِ 43 هـ . ق . مُرده است ؛ یعنی در حُدودِ هِژده سال پیش از شهادتِ سَیِّد الشُّهَداء أَبی عَبدِالله الحُسَین ـ صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْه .
    « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » و استادِ فلسفه و عِرفان ـ که بِنا بر «کارنامکـ»ـش در تحصیلِ «فقه» نیز به درجۀ «اجتهاد» نائل گردیده است ـ ، اگر به اندازۀ بینندگانِ حِرفه ایِ مجموعه هایِ داستانی ـ تاریخیِ صدا و سیما ، آگاهیهایِ تاریخی از إِسلام داشت ، لاأَقَل می دانست که « عمرو عاص » در کربلا حُضور نداشته و سالها پیش از آن رُخدادِ خونبار جان سپُرده بوده است !
    ایشان در این قضیّۀ «عمرو عاص » ، در حاشیه ، مأخذ هم به دست داده اند ( البتّه باز بی شمارۀ صفحه و ... !! ) . حاشیۀ إِرجاعیِ ( ؟! ) موردِ إِشارت ، این است :
    « تاریح [ کذا ] تحلیلی بلاذری ، سیرة المصطفی اثر هاشم معروف الحسنی . »( ص 264 ) !!
    پس معلوم شُد آن بلاذُری ، تاریح [ کذا ] تحلیلی هم دارد !! ... افسوس که در اختیارِ ما نیست و شاید از نَفائسِ مَخطوطاتِ کتابخانۀ شخصیِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » باشد !!
    باری ، اگر تاریح [ کذا ] تحلیلی بلاذری در اختیارِ ما نیست ، خوشبختانه کتابِ نفیسِ سیرة المصطفیٰ أَثَرِ علّامۀ فقید هاشم مَعروف الحَسَنی ـ رِضوانُ اللهِ تَعالی عَلَیْه ـ را در اختیار داریم . أَمّا کُجایِ آن کتابِ ستَبر باید به دنبالِ چُنین دُروغِ شاخْداری بگردیم ؟! ... راستی أَخبارِ کربلا را عادةً در کدام فَصلِ سیرۀ نَبَوی باید جُست ؟!!!! ... بهتر است نگردیم و چشمْ بَسته وَثاقَتِ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر را در نَقلْ بپذیریم ! ... شواهِدِ وَثاقَت و أَمانَتِ ایشان را که دیدید!!!
    باری ، ای کاش « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » بر جمیعِ دوستدارانِ تاریخِ إِسلام مِنَّت می نِهاد و در تجدیدِ طَبعِ این تألیفِ بی بَدیل ! ، شمارۀ صفحۀ محلِّ دَرجِ این نَقلِ کودکانه ! را نیز دَرج می کرد ، تا مُستَفیٖضانی که مَستِ فیْضِ رَحیقِ « شرح و تحقیق » ایشان اند ، از إِتمامِ استاد در إِکرام 7 چه ، گفته اند :« الإِکرامُ بِالإِتمام » ! ، غَرقِ مَسَرَّت شوند ! هرچند که خواستاریِ نشانیِ مأخذ و منبع در این ساحتِ سَرشار از أَخلاق و عرفان !! ، قدری بی أَدَبی است !!! ، از مکارمِ أَخلاقِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » مَرجُوّ آنست که بر این أَبجَدْخوانان نگیرند و چون در تألیفِ کتابِ مُستطابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، بِنا بر کلامِ صَداقَتْ انتِظامِ خودشان ! ،« نیازِ جامعۀ دانشگاهی و حوزوی » ( ص 13 ) را در نظر داشته اند ، از بَذلِ مَحَبَّتِ بیشتر در حقِّ این نیازمندان دریغ نفرمایند !!
    البتّه آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، گوئیا ، از بُن ، به صَرفِ أوقاتِ بیشْ بهایِ خویش در کارهایِ پیشِ پا اُفتاده ای چون إِرجاعِ دَقیق و استنادِ اُستوار ـ که شَرطِ ناگُزیرِ کارهایِ علمیِ واقعی است ـ تمایلِ چَندانی ندارند ! ... ایشان در مقامِ نقلِ قول از افلاطون ( ص 73 ) و شهید مطهّری ( ص 124 ) و حتّیٰ إِمامِ صادق ـ عَلَیهِ السَّلام ـ ( ص 351 ) ، نه تنها حاجتی به إِرجاع و نشانیٖ دِهی نمی بینند ، که « نقل به مضمون » و « تعبیر به مضمون » و « برداشتِ » کُلّی هم می فرمایند ، بی دغدغه ؛ تو گوئی در مقامِ خطابت اند !!... .
    بگذریم :
    پاره ای از خطاهایِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی به گونه ای است که خواننده می پندارد نویسنده ، مطالب را از کسی سَماع می کرده و سپس کتابت نموده و البتّه دقّتِ وافی و دانشِ کافی نیز در این اِستِماع و اِستِکتاب به خَرج نداده است !!
    نمونه را :
    ص 106 ، ح 1 : « البیان و البتین اثر جاحز » که همان البیان و التّبیین 8 . یا : « البیان و التّبیّن » .
    رایْمَندانِ مَتنْ پِژوه بر سَرِ این که نامِ این کتابِ مشهورِ مَطبوعِ مُتَداوَلِ جاحِظِ بَصری ، « البیان و التَّبیین » است یا « البیان و التَّبَیُّن » ، هَمْرای و هَمْسُخَن نیستند . در این باره ، دَستِ کم ، نگر : قُطوف أَدبیَّة : دِراساتٌ نَقدِیَّةٌ فی التُّراثِ العَرَبیّ ـ حَولَ تحقیقِ التُّراث ـ ، عَبدُالسَّلام مُحَمَّد هارون ، ط : 1 ، القاهِرَة : مکتبة السُّنَّة ، 1409 هـ . ق . ، ص 97 و 98 ؛ و : نَهج البَلاغَة ، حقَّقَهُ و ضَبَطَ نَصَّهُ عَلَی أَربَع نُسَخٍ خَطّیّةٍ قَدیمَةٍ : الشَّیخ قَیس بَهجَت العَطّار ، ط : 1 ، قم : مؤسَّسة الرّافِد للمَطبوعات ، 1431 هـ . ق . ، ص 15 و 16 ، و 94 .
    به هر رویْ ، آنچه زَبانْزَد است ، « البیان و التَّبیین » است ؛ و این اختلاف ، چیزی از نادُرُستیِ ضبطِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی نمی کاهَد !!
    أثرِ جاحظ است !
    ممکن است بفرمائید که : « البیان و التّبیین » را خطایِ حروفنگار به « البیان و البتین » بَدَل کرده است و یک خطایِ مَطبَعیِ ساده است ! ... « جاحظ» را چه می فرمائیدکه « جاحز » شده است ؟!
    چُنین خطاها را غالبًا در تَرجَمَه هایِ خامْدَستانه ای که از زبانهایِ فرنگی صورت می گیرد ، مُشاهده می کنیم 9 در موردِ همین « جاحظ » ، چندی پیش به نمونه ای بسیار غریب و أَسَف انگیز بازخوردم :
    در کتابِ عدالت و یادِ خدا ـ نوشتۀ دکتر رضا شاه کاظمی ـ که با ترجَمۀ مهدیِ شفیعیان ( و ویراستاریِ أَدبیِ مهدیِ مباشری ) به سالِ 1388 هـ . ش . از سویِ « دانشگاهِ إِمامِ صادق ـ علیه السَّلام ـ» ( در تهران ) چاپ و منتشر شُده است ، از « جاهز » ( ص 21 و 27) و « مِعَه کَلِمَه »( ص 21 ) سخن می رَوَد !!! که مقصود البتّه همانا « جاحظ » و « مِأَة کَلِمَة / مِئَة کَلِمَة / مِائَة کَلِمَة » است !
    در همان سالِ 1388 ، تَرجَمۀ دیگری از همین کتاب ، زیرِ نامِ عَدالَت و ذِکْر ، به قلمِ دکتر فریدونِ بَدره ای و ازسویِ نشرِ فرزانِ روز ( در همان تهران ) ، انتشار یافته است که خوشبختانه ، به جایِ « جاهز » و « مِعَه کَلِمَه » ! ،« جاحظ » و « مائة کلمة » ( ص 4 و 10 ) ضبط کرده است ؛ ولی نکتۀ عَجیبِ دیگری را در همین مقام عرضه می دارد ، که باز مایۀ اِستِغرابِ فراوان است .
    در این ترجَمه ( ص 10 ) ، با گزارشی رویارو می شویم حاکی از این که « جاحظ » ، « أَصالتِ نهج البلاغه » را از برایِ یکی از شاگردانش فاش می سازد !!
    آیا کمی غَریب نیست که جاحِظ دربارۀ أَصالتِ کتابی إِظهارِ نَظَر کرده باشد که در حُدودِ یکصَد و پنجاه سال پَس از مرگِ وی تألیف شُده است ؟!!!
    شگفتا که این تَرجَمَه بر دستِ مترجِمی نامْوَر و شناخته چونان دکتر فریدونِ بَدره ای صورت پَذیرفته است که در تَرجَمَۀ آثاری چون واژه هایِ دخیلِ آرتور جِفْری آنگونه سَختْکوشی می کُنَد و در ترجَمۀ این کتاب ـ که گویا با پشتیبانی و هَماهَنگیِ ناشِرِ أَصلیِ آن در فرنگ هم صورت گرفته است ـ اینگونه سَهل اِنگاری !
    . کتابِ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر هرچه باشد ، تَرجَمَه ای از زبانهایِ فرنگی که نیست !! ... هَست ؟!
    ص 106 ، ح 1 : « قاموس اللغه اثر صحاح جوهری» ؛ که اینچُنین شیری هم خدا نیافریده است و لابُد منظور القاموس المُحیط أثرِ فیروزآبادی و صحاح أثرِ جوهری است ! ... .
    ص 195، ح 1 : مرقوم فرموده اند : « برای اطلاع بیشتر به کتاب احیاء العلوم فی نقد الاحیاء [ !! ] اثر غزالی و اثر مهجة البیضاء [ !! ] از فیض کاشانی ، باب مقتضیات بطن و فرج رجوع شود . »!
    یکی دو مُشکلِ نه چَندان جُزئی در این إِفاضات هست : هم ضبطِ نامِ کتابِ غزّالیِ طوسی غَلَط است و هم إِملایِ نامِ کتابِ فیضِ کاشانی نادُرُست !!! ... نامِ کتابِ غزّالی ، إِحیاء عُلوم الدّین است و نامِ کتابِ فیض ، المَحَجَّة البَیضاء فی تهذیب الإِحیاء ( یا : ... فی إحياءِ الإحياء ) 10 به فرمودۀ خودِ فیْض : « ... وسمّيته بـ : المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء ، وإن شئت قلت : في إحياء الإحياء . » ( المَحَجَّة البَيضاء فی تهذيبِ الإحياء ، محمّد بن المُرتَضىٰ المَدعُوّ بـ : المولىٰ مُحسن [ الفَیْض ] الكاشانیّ ، صَحَّحَه وعَلَّقَ عليه : علی أكبر الغَفّاریّ ، ط : 2 ، قم : دفترِ انتشاراتِ إِسلامی ، 1 / 3 ) . .
    ص 196 ، ح 1 : مرقوم فرموده اند : « سعدی ـ علیه الرحمه ـ می فرماید :

    گویند نظر به روی دوستان
    نهی است نه این نظر که ما راست » !

    راستش ، نه سَعدی ـ عَلَیهِ الرَّحمَه ـ ، چُنین نامَربوطی فرموده ، و نه این نامَربوط ، شِعر است ، و نه کسی که چُنین نامربوطی را شِعر بینگارَد و به سَعدی ـ عَلَیهِ الرَّحمَه ـ نسبت دِهَد ، صلاحیَتِ دستیازی به «شرح و تحقیقِ» متنی کُهَن و اَرْجْدار چون الــرِّسالة العَلیَّة را دارد !! 11 البتّه در این فِقْرۀ أَخیر ، بهتر آنست أَجِلَّۀ زُعَمایِ « وزارتِ علوم » که به تأییدِ نَظَر حلِّ معمّا می کُنَند ، و عندَ الاقتضاء ، و بِالْاِستحقاق ! ، « نُخبگان » و « خبرگانِ » این بوم و بَر را به درجۀ رَفیعۀ « دکتری » می رَسانند ، إِظهارِ نظر فرمایند !
    ( در « کارنامَکِ » جَنابِ آقایِ دکتر یحییٰ کبیر که « پردیسِ فارابیِ دانشگاهِ تهران » در فضایِ مَجازی عرضه داشته است ، تصریح شُده است که تحصیلاتِ مُشارٌإِلیه در دو قَلَمروِ حوزوی و دانشگاهی از این قرار است :
    ألف: تحصیلات دانشگاهی : مهندسی ناقص [ کذا! ] ماشینهای کشاورزی دانشگاه مشهد، دکترای فلسفه ی محض از وزارت علوم / خبرگان - دانشگاه تهران .
    ب: تحصیلات حوزوی : فقه / اجتهاد ، و فلسفه و عرفان . ) .

    آنچه سَعدی فرموده ، این است :

    « گویند نظر به رویِ خوبان
    نَهیَست ، نه این نظر که ما راست »

    تَشخیصْ کردنِ کلامِ موزون از غیرِ موزون ، ای بَسا که شَرطِ اِشتِغال در دانِشگاهِ تهران نباشد ! ، آن هم در این روزگارِ بی وَزْنی !! ؛ ولی لازمۀ دُرُستْخوانیِ بسیاری از متونِ قدیم ، بویژه متونِ عرفانی ، هست . کسی که فاقِدِ این تَشخیص و تَمییز باشد ، بهترست نه درسِ چُنین متنها بدِهَد ، و نه شَرح و تَحقیق ـ و حتّیٰ اِنتِحالی ! ـ در این زمینه مُرتکب شود !!!
    باری ، « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، در ص 337 ( ح 1 ) هم مَرقوم فرموده اند :
    « ... سعدی ـ علیه الرحمه ـ نیز می فرماید :

    تو اول بگو با کیان دوستی
    پس آن که بگویم که تو کیستی »

    البتّه سَعدی ـ عَلَیهِ الرَّحمَه ـ چُنین نامربوطی ناموزون و نامُقَفّیٰ نگفته است !
    آنچه به گوشِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » خورده ، احتمالًا این بوده است

    تو اول بگو با کیان زیستی
    پس آنگه بگویم که تو کیستی

    باری، آیا این حکمتِ زَبانزَد ، سُرودۀ سَعدی است ؟ ... حیْف ، زحمت می شود ؛ وگرنه از « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » خواهش می کردیم مَحَلِّ این بیت را در کلّیّاتِ سَعدی نشان دِهَند و مُژدگانی هم دریافت کُنَند ، و مهم تر ، این که خانواده ای را از نگرانی بدَر آورند !!!
    در جایِ دیگر ( ص 352 ، حاشیه ) هم ، « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، عبارتی را از قولِ سَعدی نقل کرده اند ( « منّت خدای را که به شکر اندرش مزید نعمت است » !) که همانا ریختِ مَمسوخ و مُحَرَّفِ آغازِ دیباجۀ گلستان است !
    گاه آدمی با خود می پندارد : نَکُنَد همۀ هَمّ و غَمِّ صاحِبِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، مَصروفِ این بوده است که منِ خواننده را غافِلْگیر و هَیَجانْ زَده کُنَد ؟!!!
    در ص 242 ، مرقوم فرموده اند :
    « راغب اصفهانی فیلسوف اشراقی و اخلاق و صاحب نظر در فرهنگ کلمات قرآن می گوید : ... » .
    مقصودشان از « صاحب نظر در فرهنگ کلمات قرآن » ، احتِمالًا چیزی از قبیلِ صاحب نظر در واژه شناسیِ قرآن و مؤلِّفِ فرهنگی از برایِ کلمات قرآن ( یعنی : همان مُفرَداتِ معروف ) بوده است ؛ ولی این را که راغبِ اصفهانی ، « فیلسوف اشراقی » بوده است حتمًا خودشان باید توضیح بدِهَند و تاریخِ فلسفۀ إِشراق را ، با تبیینِ این کشفِ بَدیع ، زیر و زبر فرمایند !
    در ص 313 ( ح 2 ) ، مرقوم فرموده اند :
    « گفتنی است که رسول مکرم اسلام ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ و ائمه معصومین ـ عَلَیهِمُ السَّلام ـ با توجه به آیات [ قرآن ] کریم سخن می گفته اند لذا کتبی چون مراة العقول و وافی ، و هم چنین کتابی بر مبنای دلالت های قرآنی نهج البلاغه ، ریشۀ احادیث را در آیات بررسی نموده اند . » .
    بر همۀ ما منّت نِهاده اند و دربابِ چیستیِ دو کتابِ مرآة العقولِ مجلسیِ ثانی و وافی یِ فیضِ کاشانی ، أَفکارِ عُمومی را مَبلغی تَنویر فرموده اند ! ... تاکنون می پنداشتیم که مرآة العقولِ مجلسیِ ثانی ، شرحی است بر کتابِ شَریفِ کافی . وافی یِ فیضِ کاشانی را نیز به خَیالِ خود از جوامعِ رِوائیِ مُتَأَخِّر گمان می بُردیم که از حیثِ ضَبطِ نصِّ أَخبار و بیاناتِ إیضاحیِ فیْض و نیز ترتیبِ نوآورانه اش ، سزاوارِ اعتنایِ ویژه است . اکنون به لُطفِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » دانستیم که این هر دو کتاب « ریشۀ احادیث را در آیات بررسی نموده اند » و احتمالًا موضوعِ أَصلی یا ـ دستِ کم ـ عُمدۀ أَهَمّیَّتشان ، در همین بوده است !
    أَمّا ـ و هزار أَمّا ـ ، منظور از « کتابی بر مبنای دلالت های قرآنی نهج البلاغه » چیست ؟ ! ... اگر گفتید ؟! ... دیدید نتوانستید ؟!! ... بیهوده نیست که بعضی را « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » می کنند !
    آن خصلتِ خودمانی ! و شِفاهیِ ! کتابِ مُستطابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی که در بَندِ کارهایِ عامیانه ای چون إِرجاعِ دقیق و اِستِنادِ مُتقَن !! نیست ـ و پیشتر هم از آن سخن گفتیم ـ ، تقریبًا در همۀ صفحاتِ واجِدِ إِفاداتِ آقایِ دکتریحییٰ کبیر ، نمودار است :
    در ص 168 ، فرموده اند : «ابنِ خلدون در مقدمۀ ابن خلدون [ ! ] می گوید : .... .» . آنگاه فرمایشهایی فرموده اند و حتّیٰ ـ مثلًا با عَلائِمِ سجاوندی ـ معلوم نداشته اند که تا کجایِ این سخنان از ابنِ خلدون است . از إِرجاع و تعیینِ نشانیِ مأخذ هم به هیچ روی أثری نیست !
    در ص 315 مَرقوم داشته اند : « میر فندرسکی می گوید : در حقیقت ، شریعت ظهور باطن دین است » و سپس در هامِش ( ح 3 ) إِفادت فرموده اند:
    « فارابی و بوعلی سینا و إِخوان الصفا و به ویژه کندی فیلسوفِ دین در قرن سوم و هم چنین میان محمد شریف ( 202 شریف ) و دیلمی در کتاب محبوب القلوب نیز بر همین باورند . » .
    از ترتیب و نحوۀ بیان مَحظوظ شُدید ؟ ... فارابی و ابن سینا و میان محمّد شریف ! ... وانگَهی ،« ( 202 شریف ) » یعنی چه ؟ ... تازه ، کندی هم « فیلسوفِ دین » بوده است ؟!
    نظیرِ همین بی تَکَلُّفی را جایِ دیگر ( ص 58 ، ح ) نیز به کار بُرده اند :
    « خاموشی و تسلیم مورد اتفاق محی الدین عربی ( در خصوص ) و توشه هیکو و ایزوتسو ( در کتابِ سوفیزم ) و بسیاری از بزرگان دیگر می باشد . » .
    گذشته از این که خصوص احتمالًا فُصوص باید باشد و سوفیزم هم احتمالًا صوفیزم / صوفیسم و توشه هیکو و ایزوتسو احتمالًا توشیهیکو ایزوتسو !، این بی تَکَلُّفیِ دکتر کبیر در وصل کردنِ أَفراد به هم و هَمردیف ساختنشان جایِ تقدیر دارد : ابنِ عربی و ایزوتسو و خیلیهایِ دیگر !!!
    این شیوۀ نگرش و نگارش و إِرجاعِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، یادآورِ همان توصیۀ مشهورِ مُندَرِج در مثنَویِ شَریف است که همه در خاطِر داریم ـ و البـتّه بحَق ، عالِمِ عامِل در این باب ، جَنابِ آقایِ دکتر کبیر است و بَس ! ـ :
    هیچ آدابیّ و ترتیبی مَجو
    هرچه می خواهد دلِ تنگت بگو !
    در ص 343 ، فرموده اند : « ... پس برتراند راسل که سییانتیسم است و گرایش علمی دارد ... » .
    در « کارنامَکِ » آقایِ دکتر یحییٰ کبیر که « پردیسِ فارابیِ دانشگاهِ تهران » در فضایِ مَجازی عرضه داشته است ، ادّعا شُده است که مُشارٌإِلیه با زبانهایِ انگلیسى و فرانسه و عربی ، در حدِّ ترجمه ، آشنائی دارد !
    آیا در این اندازه آشنائیِ کسی که « سییانتیسم » را وصفِ شخصِ برتراند راسِل قرار می دِهَد 12 سیانتیسم ( در انگلیسی : scientism ) که در فارسی می توان « عِلمْ‌پرستی » اش خوانْد ( نیز سَنج : فرهنگِ علومِ إِنسانی ، داریوشِ آشوری ، ویراستِ 2 ، چ : 1 ، تهران : نشرِ مرکز ، 1384 هـ . ش . ، ص 365 ) ، دیدگاهی فلسفی است که دربابِ اعتبار و شُمولِ روشهایِ حقایقْ پِژوهانۀ علومِ طبیعی مُبالَغَتی بی اندازه دارد و روشهایِ معمول در عُلومِ تجرِبی را از برایِ توضیح و تبیینِ حقائق و واقعیّات بیش از حَد معتبر می‌دانَد. و چُنان می گوید 13 لابُد از بابِ « زَیدٌ عَدلٌ » ! ، با زبانهایِ انگلیسى و فرانسه ، نباید تردید کرد ؟! ... من جَسارت نمی کُنَم ! ... شما خود می دانید با « پردیسِ فارابیِ دانشگاهِ تهران » !!!!
    بسیار جالبِ توجُّه است که : ایزوتسو نیز ، در بیانِ آقایِ دکتر یحییٰ کبیر ( ص 366 ، حاشیه ) ، به « درکِ تاتوئیست » [ کذا ] نائل گردیده است ، نه « تائوئیسم » !!!
    عِجالةً ، این نحوۀ عبارتْ پردازیِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » نشان می دِهَد که مؤلّفِ جَلیل القَدرِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، در نگارشِ مُتَعارَفِ واژگانِ دَخیل در فارسی ، راجِل است ؛ ... تَرجَمَه از أَلْسِنَۀ غَریبَۀ غَرْبیَّه ، پیشکَش !!
    « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، در کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، گاه و بیگاه نیز ، یکسَره به نحوِ تَصادُفی !! ، هَوَس کرده است ، بعضِ أَعلامِ مَذکور در مَرقوماتِ خود را معرّفی کُنَد . این معرّفی ها و میزانِ سودمندی یا ارتباطِ آنها با متن ، بجِد جایِ تأمّل است و مایۀ عبرت :
    ص 121 : در متن از «شهید اول» نام بُرده اند و در حاشیه فرموده اند : « از محضر علمای اهل سنت و علمای شیعه بهره برده است » ! همین !!
    حَتم دارم با این معرّفیِ لازم و اطّلاعْ رَسانیِ بموقع ، دیگر با «شهید اول» آشنا شده اید و هرگز او را با أَحَدی از عُلَمایِ این پانزده قَرن خَلْط نخواهید کرد !!!
    ص 168 : در متن از «ابنِ خلدون» نام بُرده اند و در حاشیه فرموده اند : « فیلسوف جامعه و تاریخ » ! ... همین و چه قدر روشنگر !!

    علاقۀ مؤلّفِ والامَقامِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، به إِرجاعاتِ مُبهَم و بی دقّت ! و توضیحاتِ سردرگُمِ گُنگ ! ـ که بَعضِ نمونه هایش مَلحوظ افتاد ـ ، در دیگر جایهایِ نیز کتاب شواهِدِ لطیف دارد .
    از بدایعِ إِرجاعاتِ کلّی و هوائیِ ! آقایِ دکتر یحییٰ کبیر ، در أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، این حاشیۀ إِرجاعیِ حضرتِ مُشارٌإِلیه است :
    « کتاب مرحوم کاشفی سبزواری بر پایۀ احادیث و آیات ، بنا شده است و قواعد عرفانی را از آیات و احادیث استخراج نموده . برای آشنایی با احادیث به کتاب جامع الاحادیث کبیر از سیوطی مراجعه شود . » ( ص 269 ) .
    کتابِ سُیوطی که با نامِ جامع الاحادیث کبیر به آن إِرجاع فرموده اند ، احتمالًا همان جمع الجوامع معروف به الجامع الکبیر است . وانگهی ، در این إِرجاعِ کُلّیِ هوائی ، چه سودی توان جُست ؟!
    شما می توانید نامِ هریک از دیگر جوامعِ رِوائیِ کلانِ سُنّی و شیعه را به جایِ آن بگذارید و آب از آب تکان نخورَد !! أَصلًا می توانید بنویسید : برای آشنایی با احادیث به کتبِ حدیث مراجعه شود ! یا به کتابخانه ها مراجعه شود !!
    البتّه این نوع إِرجاع ، اگر سودی ندارد ، لاأَقَل ضَررِ مُعْتَدٌّ بِه نیز ندارد ! دَستِ کم مانندِ إِرجاع به تاریح [ کذا ] تحلیلی بلاذری و کتاب امام علی علیه السّلام أَثَرِ همان بلاذری نیست که خواننده را به دنبالِ «نخودسیاه» می فرستد !! یا مثلِ إِرجاعِ به « کتابی بر مبنای دلالت های قرآنی نهج البلاغه » نیست که خواهندۀ نگونبخت را بیهوده سَرگردان کند و مقصودِ إِرجاعْگر از آن مفهوم نشود !!
    اینَک إِرجاعی دیگر :
    « ر. ک : دکتر بهاء الدین خرمشاهی قرآن پژوهی » ( ص 309 ) .
    همین و همین ! و به همین ریخت !!
    ضَرورت و أَهَمّیَّتِ این إِرجاعِ فوقَ العاده ! ، وقتی معلومْ تر می شود که بدانید این إرجاع ، از آنِ این جُمله است :
    « برای تشخیص حدیث صحیح از غیر صحیح ، توجه به دو نکته ضروری است : اول توجه به سند حدیث است و دیگر دقّت در دلالت حدیث . » ( ص 309 ) !!
    خوشمَزه تر این است که تُکِ إِرجاع را بر رویِ عبارتِ « برای تشخیص حدیث صحیح از غیر صحیح » نهاده اند !!! ... براستی « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » چه چیزی را إِرجاع فرموده اند ؟!!!!!
    اینَک نمونه ای دیگر از یک إِرجاعِ هوائیِ ( ! ) دیگر :
    « برای آشنایی بیشتر با سنن پیامبر به کتاب سنن النبی در 12 جلد اثر جمعی از دانشمندان مصر و کتاب سنن النبی اثر علامه طباطبائی در یک جلد ، رجوع شود . » ( ص 297 ، ح 1 ) .
    مرحمت فرموده و شما را به یک کتابِ دوازده جلدی رهنمون شُده اند ! ... نامش چیست ؟ ... نام می خواهد چه کار ؟! 14 شاید ذهنِ شما نیز مانندِ ذهنِ داعی ، مُتَوَجِّهِ موسوعة نَضرَة النَّعیم فی مکارمِ أَخلاقِ الرَّسولِ الکریم ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ [ وَ آلِهِ ] و سَلَّم ـ شُده باشد که در دوازده جِلد به چاپ رَسیده است . ولی إِشکالِ کار اینجاست که آن کتاب را « جمعی از دانشمندان مصر » تألیف و تدوین نکرده اند ؛ بلکه شماری از دانشورانِ عربستانِ سعودی و مصر و سوریه و عُمدةً أَهلِ همان عربستان و زیرِ نظرِ مُشرِفانی از همان جا تألیف و تدوین کرده اند ؛ در همان عربستان هم چاپ شُده است . ... البتّه باز بَعید نیست مقصود هَمین کتاب بوده باشد ؛ چراکه آقایِ دکتر کبیر عَلَی الظّاهِر از این مَتّه ها به خَشخاش نمی گُذارند !!!
    در مَثَل ، مُناقشه نیست : بعضِ « مبانیِ » شیوۀ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر در إِرجاع و توضیح ، مرا به یادِ فالِ قهوه هایِ بانوئی ارمنی انداخت که اگر مثلًا یک «6» در فنجانِ شما می دید ، می گفت : برایت پیشآمدی حادِث خواهد شُد ، یا شش روزِ دیگر یا شش ماهِ دیگر یا شش سالِ دیگر یا ... ! فالهایش نیز بی بُرو برگرد دُرُست از کار درمی آمد ! چراکه هیچ آدمیی نبود و نیست که در یکی از آن سَرآمدهایِ «شش»دارِ لاتُعَدُّ و لا تُحْصیٰ برایش پیشآمدی ( چه پیشآمدی ؟! خوب یا بَد ؟! خُرد یا کلان ؟! ... ـ این را نمی گفت!!! ـ ) حادِث نشود!!!
    آیا آنگونه فالِ قهوه ها برایِ تَنویرِ ذهنِ مُخاطب و راهنمائیِ او بیشتر به کار می آیَد ، یا این إِرجاعاتِ هوائی ؟!!! ... شما چه گمان می فرمائید؟!
    سخن نو آر ، که نو را حَلاوتیست دگر !
    شُروح و توضیحاتِ بَدیع و تَحقیقاتِ مُشَعشَعِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، در کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، آن اندازه است که خوض در آن مَجالی عَلیٰ حِدَه می طَلَبَد ؛ لیک ـ به مصداق « ما لا یُدرَک کُلُّه لا یُترَک جُلُّه » ـ ، خوانندۀ این مقال را از بعضِ نمونه هایِ ِ آن بی بهره نباید نِهاد :
    1 ـ مَرقوم فرموده اند :
    « ... قرآن کریم به دو صورت نازل شده است : صورتی دفعتاً و یک باره و صورتی دیگر تدریجی ، پس چون حضرت محمد ـ صَلَّی الله عَلَیهِ وَ آلِه ـ در مقام ولایی خود سیر نموده ، قرآن را یک جا دریافت نموده است و چون در مقام نبوی به سر می برده است کلام خداوند را به نحو تدریجی و متناسب با شرایط دریافت کرده است . ...
    ... در واقع قرآن کریم از ناحیۀ خود عالی پیامبر نازل شده است و دکتر سروش نیز که متأثر از عرفان مولوی است ، بر این باور است . اگرچه ایشان به سبب تأثیرپذیری از فلاسفۀ دین و متکلّمین جدید مسیحی و یهودی اروپا به ویژه کیسلر در برخی موارد گرفتار خطا و لغزش شده است ، اما برخی نظریات ایشان از جمله این که قرآن را نازل شدۀ خود پیامبر می داند سخنی به جایگاه می باشد . ...... » ( ص 175 ) .
    گذشته از آن که دربابِ دو نُزولِ جداگانۀ دَفعی و تدریجی از برایِ قرآن نمی توان با تقریر و برداشتِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ـ که مَعَ الأسَف خطایِ شایع و غَلَطِ رایجی است ! ـ ، همداستان شُد 15 بَحثِ تفصیلی در این مورد ، از حوصَلۀ این مقام بیرون است .
    بنَقْد توان گفت :
    از برایِ تَقریرِ بزرگانی چون شیخِ صَدوق از مَقولۀ نُزولِ دَفعی و تَدریجی ـ که با تَقریرِ أَمثالِ دکتر کبیر تفاوتی گوهرین دارَد ـ ، نگر :
    الاِعتِقادات ، الشَّيخ الصَّدوق ، تحقيق : عصام عبد السّيّد ، ط : 2 ، بیروت : دار المُفید ، 1414 هـ . ق . ، ص 82 .
    این مقوله موردِ قبولِ بزرگانِ محقِّقی چون شیخِ مُفید واقِع نَشُده است . نگر :
    تَصحيح اعتقاداتِ الإِماميَّة ، الشَّيخ المُفيد ، تحقيق : حُسَين دَرگاهی ، ط : 2 ، بیروت : دار المُفید ، 1414 هـ . ق . ، ص 123 و124 .
    ، و باز با صَرفِ نَظَر از تصوُّرِ دریافتهایِ جداگانۀ قرآن در دو مقامِ « ولائی » و « نَبَوی » ، که اگرهم مقبولِ ذهنهایِ بی دَر و پیکَرِ بعضِ ابنِ عَرَبیٖ زَدگانِ عصرِ ما باشد 16 دربارۀ این بی دَر و پیکریِ ذِهنیّات و مقولاتِ حاصل از تَعالیم و فعّالیّتهایِ مُتَصَوِّفانِ ابنِ عَرَبیٖ مَآبِ خَیال اندیش بسیار گفته ایم و گفته اند ( و البتّه هَنوز کافی نیست ! ) . عِجالةً خوانندۀ باریکْ بین را رَهنمون می شوم به :
    زبانِ شعر در نثرِ صوفیّه ـ درآمدی به سبک شناسیِ نگاهِ عرفانی ـ ، دکتر محمّدرضا شفیعیِ کَدکَنی ، چ : 1 ، تهران : انتشاراتِ سُخَن ، 1392 هـ . ش . ؛ و : بخارا ( مجلّۀ فرهنگی و هُنَری ) ، ش 62 ، خُرداد و شَهریورِ 1386 هـ . ش . ، صص 125 ـ 136 ( گفتارِ آقایِ مُصطَفیٰ مَلِکیان ) .
    ، در دیدۀ نَقّادیِ عقلانی و تاریخی ، « تصوُّریست که عقلش نمی کند تَصدیق » 17 حافظ . و « دونَ إِثباتِه خَرطُ القَتاد » ! ، آری ! ، بعد اللّتَیَّا و الَّتی! ، نَفْسِ این پندار که : قرآن را خودِ پیامبر بر خودش نازل فرموده باشَد !، خِلافِ نَصِّ آیات و رِوایات ، بل مُخالِفِ ضَروریّاتِ إِسلام و مُعارضِ بنیادی ترین تَعالیمِ إِسلامی و شَواهِدِ تاریخی و اجتماعی و ... یِ مُقارنِ نُزولِ وَحْی است ؛ قائلش هرکه باشد ، گو باش ! خواه اَهْرِمَن و خواه سُروش !!
    آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، در هامِشِ همان فِقْره و به مناسبتِ ذکرِ نامِ « دکتر سروش » فرموده اند : « دکتر سروش با مولوی آشناست ، اما به سبب آن که دورۀ دروس دینی و فلسفی و عرفانی را به طور سیستماتیک طی نکرده است ، لذا با مبانی فکر مولوی که متأثر از محی الدین عربی و قونوی می باشد آشنا نبوده است ، لذا با ترکیبی از قالب های فکر فلاسفۀ اروپا از یک سو و از سویی دیگر مواد اسلامی ، به نظریه پردازی دست می زند . » ( ص 175 ، هامِش ) .
    می نویسم :
    هرچند در جائی که « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، بنیادهایِ دیانت را ، آنگونه به داوری ( بخوانید : بازی ! ) می گیرَد ، و در مسألۀ خَطیرِ «وَحْی» ، بدانسان سُخَن می رانَد ، دیگر از وی نمی بایَد توقُّعِ تدقیق و تحقیق حولِ مولوی و ابنِ عَرَبی داشت ، با اینْ هَمه ، چون دریغشان آمده است که حاصلِ حضورِ « سیستماتیک » خود را در « دورۀ دروس دینی و فلسفی و عرفانی » ! ، بی دریغ در اختیارِ خوانندگان نگذارَند ، ما نیز این را ناگفته نگذاریم که :
    تحقیقات و مُطالَعاتِ عَمیق و دَقیقِ مُعاصِران و حتّیٰ پاره ای از تَصریحاتِ گذشتگان ، بروشنی نشان می دِهَد که چه فاصلۀ مُعْتَنابِهی میانِ جهانْ بینیِ مولوی و جهانْ بینیِ ابنِ عَرَبی هست و چه خَطا کرده اند آنان که مَثنَوی و دیگر آثارِ مولوی را بر بُنیادِ اندیشه هایِ ابنِ عَرَبی شَرح و فَهم کرده اند 18 در این باره ، ازجُمله ، نگر : : زبانِ شعر در نثرِ صوفیّه ـ درآمدی به سبک شناسیِ نگاهِ عرفانی ـ ، دکتر محمّدرضا شفیعیِ کَدکَنی ، همان چ ، ص 86 و 524 ـ 549 ؛ و : شیخ عبدالرَّحمٰنِ جامی ، نجیبِ مایلِ هرَوی ، چ : 1 ، تهران : طَرحِ نو ، 1377 هـ . ش . ، صص 258 ـ 261 . . این سُخنان را بُزُرگانی چون استاد بَدیع الزّمانِ فُروزانْفر و استاد دکتر محمّدرضا شَفیعیِ کَدکَنی هم ـ که برخِلافِ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر ، در سُخنْ شناسی بَصیرتی دارند ، و باز برخِلافِ جَنابِ مُشارٌإِلَیه ، در خواندن و گزارشِ متونِ قدیم دُچار آنگونه خَطاهایِ فاضِح که در کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی هست ، نمی شوند ! ـ ، می گویند 19 ای کاش این مُحقِّقانِ بزرگ و بُلَندآوازه ، گواهیِ معتبری که از حضورِ «سیستماتیک»شان در « دورۀ دروس دینی و فلسفی و عرفانی » ، حکایت کُنَد ، إِرائه داده بودند ، تا قَدری خَیالِ استادِ فلسفه و عرفانِ پَردیسِ فارابیِ دانشگاهِ تهران در بابِ أَهْلیَّتِ ایشان آسوده باشَد ! .
    آری ! فکرِ مولوی ـ برخِلافِ مُدّعایِ آقایِ دکتر کبیر و أَمثالِ ایشان ـ نه تنها چندان « متأثر از محی الدین عربی و قونوی » نیست ، که در بسیاری از جِهات ، دُرُست در طریق و مَسیری دیگر سیْر می کند .
    « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، در کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، باز هم در مقولۀ وَحْیْ شناسیِ دکتر عبدالکریمِ سُروش و عِیارْسَنجیِ آن ، سخنانی دارد ( از جُمله در : ص 232 ) که لابُد شیفتگانِ این مقولات از آن غَفلَت نخواهند کرد !! و خود به سُراغِ این کتابِ مُستَطاب خواهند رفت !
    2 ـ مَرقوم فَرموده اند :
    « خداوند متعال را در هر یک از مقامات نامبرده مظاهری است به طوری که حضرت محمد مصطفی ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ می فرماید : من مظهر ذات مطلق هستم و حضرت علی مرتضی ـ عَلَیهِ السَّلام ـ نیز می فرماید من مظهر باطن مطلق هستم .
    به هر حال ، خداوند تبارک و تعالی در عین این که باطن است ظاهر هم هست و در عین اول بودن آخر نیز می باشد ؛ یعنی مقام باطن مطلق و ظاهر مطلق دارای وجود عینی است ، به طوری که حضرت خاتم الانبیاء و المرسلین در ادعیۀ خاص می فرماید : انا الظاهر و الباطن انا الاول و الاخر و هم چنین مولی الموحدین امیرمؤمنان علی ـ عَلَیهِ السَّلام ـ در خطبۀ افتخاریه می فرماید : انا الظاهر و الباطن انا الاول و الاخر و در خطبه ای دیگر خود را این چنین معرفی کند که : اولنا محمد ، اوسطنا محمد ، اخرنا محمد و کلّنا محمد ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ یعنی آن حضرت خود و تمام معصومین ـ عَلَیهِمُ السَّلام ـ را به حضرت ختمی مرتبت منسوب می داند ، زیرا حقیقت محمدیه ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ منشأ خلقت ایشان است . بر این اساس هرگز حضرت علی ـ عَلَیهِ السَّلام ـ خود را والاتر از حضرت محمد ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه ـ نمی داند . » ( ص 186 و 187 ) .
    گفتارهایِ موردِ استنادِ آقایِ دکتر کبیر ، نه از سُنَّتِ مُعتبره ، که مأخوذ از مواریثِ غُلاة و میراثْبَرانِ ایشان است 20 گفتار و نوشتارِ مُتَفَلْسِفان و مُتَصَوِّفانِ قَلَمروِ تَشَیُّع ، در سَده هایِ أَخیر ، از مُرده ریگِ رِوائیِ جریانهایِ غالی گِرانبار است . از برایِ وُقوف بر گوشه هائی از این اِبتِلاءِ جانگَزا و دینْ فَرسا ، نگر :
    مَأْثورات در تَرازو ، جویا جهانبخش ، چ : 1 ، تهران : نَشرِ عِلم ، 1393 هـ . ش . ، صص 265 ـ 334 .
    ، و مَقامِ جَلیلِ نَبیّ و وَصیّ ، از چُنان تَفَوُّهات که ایشان ادّعا می کنند ، مُنَزَّه !
    راستی ، از برایِ کدامیک از این گفتارها سَنَدی معتبر فرا توان نمود ؟ یا کدام را جُز از خُطوطِ غُلُوْگرایان و کُتُبِ مشکوک یا مَنْحول باز توان جُست ؟
    باری ، بر فرضِ صِحَّتِ صُدور ، از دیرباز از برایِ اینگونه عبارات ، تَفسیرهایِ دیگری پیش نِهاده شُده است 21 نمونۀ این برداشتها را در اختصاصِ منسوب به شیخِ مُفید ( سَنج : الاِختِصاص ، صَحَّحَه وعَلَّق عليه : علی أكبر الغَفّاریّ ، رَتَّبَ فَهارِسَه : السَّيِّد محمود الزَّرَندیّ المحرمیّ ، قُم المقدّسة : منشورات جماعة المدرِّسين فی الحوزةِ العِلميَّة ، ص 163 ) می توانید ببینید . و تَفاسیر و تَقاریری از دستِ تَقاریرِ آقایِ دکتر کبیر ، تنها در میانِ خُطوطِ غالی و غُلُوْگرایان یا متأثّرانِ آثار و مَواریثِ این خُطوط ، مقبولیَّت داشته است 22 تصریحِ بسیار ذیٖ قیمتی دربابِ اختلافِ نظرِ خُطوطِ فکریِ کهنِ إِمامیّه دربابِ چُنین عباراتی ، به نَقل از مَعروف بنِ خَرّبوذ ، در کتابِ ارج آورِ اختیار معرفة الرِّجال ( سَنج : اختيار معرفة الرِّجال المعروف بـ : رجال الكَشّیّ ، شيخ الطّائفة أبوجعفر الطّوسیّ ، تصحيح وتعليق : مير داماد الاسترآبادیّ ، تحقيق : السَّيِّد مَهدى الرَّجائیّ ، مؤسَّسة آلِ البَيْت ـ عَلَيْهمُ السَّلام ـ ، 2 / 471 ، ش 374 ) هست . . 23 دربارۀ رویکردهایِ خُطوطِ غالی و تَلَقّیهاشان ، نگر :
    سه گُفتار در غُلُوْپِژوهی ، جویا جهانبخش ، چ : 1 ، تهران : انتشاراتِ أَساطیر ، 1390 هـ . ش . ( بویژه گفتارِ نخست ) .

    بگذریم ! از این سُخنان چه سود ؟! ... این سُخنان را با هرکه بگوئیم ، با آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر که فُروفرستندۀ قرآن را خودِ پیامبر تلقّی می کُنَد!!!! ، نمی توانیم گفت ! ... این عالیٖ جَناب ، در همان قُرآن راهش از ما جُدا شُده است ؛ تا چه رَسَد به حَدیث !!
    3 ـ مَرقوم فرموده اند :
    « در حادثۀ کربلا بعد از ظهر عاشورا در حالات امام حسین ـ عَلَیهِ السَّلام ـ وارد شده که : چون یاران امام شهید شدند ، امام در حالت توجه و اتکای کامل به حق می فرماید [ کذا ] [ : ] الهی رضایم به آنچه قضا می پسندد و قضایم به آنچه رضا می پسندد .» ( ص 258 ) !
    لطفًا یک بارِ دیگر بخوانید : « ... رضایم به آنچه قضا می پسندد و قضایم به آنچه رضا می پسندد » .
    جُملۀ أَخیر یعنی چه ؟! 24 برایِ تَفَطُّن یافتن به إِصراری که آقایِ کبیر در بابِ مضمونِ این عبارت و بیان دارد ، به صفحاتِ 287 و 338 ـ و59 ـ از کتابِ موردِ بحث نیز توانید نگریست . ... این رِوایت از کدام منبعِ معتبر أَخذ شُده است ؟! ... .
    شاید کسی گمان بَرَد که « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، مثلًا عبارتِ مشهورِ " رضًا بقضائك و تسليمًا لأمرك " 25 نگر : موسوعة الإمام علیّ بن أبی طالب ـ عَلَيهِ السَّلام ـ فی الكتاب والسُّنّة والتّاريخ ، محمّد الرّيشَهریّ ، بمُساعَدَةِ السَّيِّد محمّدكاظم الطّباطبائیّ و محمود الطّباطبائی ، ط : 2 ، قُم : دارالحديث ، 1425 هـ . ق . ، 7 / 248 .
    شگفت است که در این منبعِ حدیثْ پِژوهانه ، نشانیِ این عبارت را که البتّه در ضمنِ گُفتآوردیست ، ـ در حاشیه ـ به دست نداده و هیچ معلوم نگردانیده اند که آن را از کُجا نَقل می کنند .
    راست گفت آن که گفت : همه چیزمان به همه چیزمان می آید !
    را بدین ریختِ نامفهوم و گُنگ درآورده است و از تَرجَمه ناتوان بوده ! ... أَمّا با « کارنامَکِ » آقایِ دکتر یحییٰ کبیر ـ که « پردیسِ فارابیِ دانشگاهِ تهران » در فضایِ مَجازی عرضه داشته است ـ چه کنیم که مُدَّعی است مُشارٌإِلیه با چند زبان و از آن جُمله : عربی ، در حدِّ ترجمه ، آشنائی دارد و تحصیلاتِ حوزوی را نیز تا مرتبۀ « اجتهاد » در فقه إِدامه داده است ؟ ... شما چه گمان می فرمائید؟!
    4 ـ دُرفَشانیهایِ آقایِ دکتر یَحییٰ کبیر در قَلَمروِ حدیثْ شناسی و دانشهایِ حدیثی و بویژه آنچه در بخشی از کتابِ خویش ( صص 308 ـ 311 ) ، چونان قَواعِد و کلّیّاتی در بابِ نحوۀ اعتماد به أَخبار فرموده اند ، از بَدیعْ ترین قسمتهایِ کتابِ مُستطابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی است ! و خود باید در مقالاتِ جُداگانه ، بل : کتابهایِ مستقل ، موردِ تحقیق و تدقیق واقع شود !! ؛ مثلًا کشفِ این که چگونه شیخِ صَدوق خود گفته است که عبارتی را از یک حدیث در « پرانتز » قرار می دهم ، و آن پرانتز در چاپِ کتابِ او به پاورقی منتقل شده است و در تجدیدِ چاپها آن پاورقی را حذف کرده اند و ... و آنگاه با إِدامۀ همین شیوۀ نگرش تا امروز ، « بزرگان اهل دلی چون محی الدین که حدیث را به طور کامل در فتوحات نقل می کند ، مردود اهل شریعت می گردد »!! و ... .
    شاید کسی بگوید :
    از کیْ تا به حال أَمثالِ جَنابِ ابنِ عَرَبی یِ حَشویِ اِلتِقاطی ، در فهمِ حدیث ، « أَهل » اند ، و أَمثالِ شیخِ صَدوقِ « رَئیس المُحَدِّثین » 26 این تعبیرِ « رَئیس المُحَدِّثین » را أَعاظِمی چونان شیخ بهائی و فیضِ کاشانی و مَجلِسیِ أَوَّل و مَجلِسیِ ثانی و شیخ حُرِّ عامِلی و سَیِّد علی خانِ مَدَنی و شیخ یوسُفِ بَحرانی و ... بارها و بارها در آثارِ گوناگونِ خویش دربابِ شیخِ صَدوق به کاربُرده اند و در چند قرنِ أَخیر چونان لَقَبی مُستَغنی از بَیان و قَرائن ، در حقِّ شیخِ صَدوق تَداوُل داشته است .
    ذِکرِ این فائِدَت ، اگرچه از راهِ اِستِطراد ، مُوَجَّهْ خواهَد که :
    جَنابِ میرِ داماد این لقبِ « رَئیس المُحَدِّثین » را ، تا آنجا که من دیده ام و به یاد دارم ، در حَقِّ شیخِ کلینی به کار می بَرَد . پنداری ، این ناهَمْسُخَنی در تَلقیب نیز ، یکی از مواردِ اختلافِ شیخِ بهائی و میرِ داماد است ؛ و گویا طَریقِ شیخ را پَسینیان بیشتر پیْ گرفته اند . از پَسینیانی که طَریقِ میر را پیْ گرفته ، حاجیِ سَبزواری است .
    رَحمت و رِضوانِ خُداوند بر هَمۀ این بُزُرگان و بُزُرگواران باد !
    جَمَالَ ذِی الأَرضِ کانُوا فِی الْحَیاةِ وَ هُمْ
    بَـعْـدَ الْمَـمَـاتِ جَـمَـالُ الکُـتْـبِ و السِّـیَـرِ
    ، ناأَهل ؟! ... أَصلًا ، شیخِ صَدوق ، کُجا و در کدام کتابش از قصّۀ « پرانتز » و مُخَلَّفاتش سخن گفته است ؟! 27 آنها که حوصَلۀ پیگیری دارند ادّعایِ آقایِ یحییٰ کبیر را در بابِ « کان الله و لم یکن معه شیء و الان کما کان » و تقطیعِ آن بر دستِ شیخِ بزرگوار صَدوق ( نگر : أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، ص 311 ) ، مُقایسه فرمایند با مُندَرِجاتِ : الحِكمَة المُتعاليَة فی الأسفارِ العقليَّةِ الأربعة ( صدرالدّين محمّد الشّيرازیّ ، قم : مکتبة المُصطفیٰ ، 7/350 ) ، و شرح فُصوص الحِكَمِ قيصریِ رومى ( تحقيق : سَيِّد جلال الدّين آشتيانى ، چ : 1 ، تهران : شركتِ انتشاراتِ عِلمى وفرهنگى ، 1375 هـ . ش . ، ص 390 ) و مِصباح الأنسِ محمّد بنِ حمزه یِ فناری ( تحقیق : محمّد خواجَوی ، ط : 1 ، تهران : انتشاراتِ مولیٰ ، 1416 هـ . ق . / 1374 هـ . ش . ، ص 212 و 352 ) ؛ تا معلوم شود که این استادِ فقه و فلسفه و عرفان و« عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، نه تنها از مَواریثِ شرعی اطِّلاعِ کافی ندارد ، از أُمّهاتِ متونِ فلسفی و عرفانی هم مُستَحضر نیست !! ... و ... و ...!
    مَنْ بنده أوقاتِ شریفِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » را بدین گونه پُرسشهایِ پیشِ پا اُفتاده ! تَضییع نخواهم کرد !! ... تنها از غایتِ حَقْگُزاریِ روزگار إِظهارِ تعجُّب می کنم و می گویم :
    حَقّا که بزرگمَردی چون جَنابِ مُستَطابِ آقایِ دکتر یحییٰ کبیر را ، با این مرتبه از وَثاقَت و أَمانت ـ که لاأَقَل روحِ مَرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی برآن گواه است !!! ـ ، می رَسَد تا بدین گونه دانش و بینش و أَمانت و وَثاقَتِ شیخِ صَدوق را در ترازو نِهَد و صَدوق و صَدوقیان را بر سَرِ جایِ خویش بنشانَد و از مظلوم واقعْ شُدنِ کسانی چون ابنِ عَرَبی ! در برابرِ موضعگیریهایِ «صَدوق»هایِ روزگاران دریغ بخورَد و خُفتگان را بیدار و غافلان را هُشیار سازد و حَق را به حَقْدار برسانَد !!!! ... « چُنین کُنَند بُزُرگان چو کرد باید کار / چُنین نماید شمشیرِ خُسرُوان آثار » !
    وانگهی ، اگر در همین کتابِ عالیٖ جَنابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، دُرُست در صفحۀ پیش از رسیدگی به پروندۀ جَرائمِ صَدوق و صَدوقیان ! ، جَنابِ « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » می فرمایند : « امیرالمؤمنین امیر کلام در نهج البلاغه در پاسخ به پرسش راوی از تعریف دین می فرماید : الشریعةُ نهرٌ و الحقیقةُ بحرٌ ، الفقها فی البحر یسیرون » ( ص 310 ) و شما در نهج البلاغه می گَردید و می گَردید و این جُمله را نمی یابید 28 عبارتی که آقایِ دکتر یحییٰ کبیر به نهج البلاغه نسبت می دِهَند ـ و صَد البتّه در آن کتاب نیست !! ـ ، از أَخبارِ صوفیّه است ، و البتّه نه بدین ریختِ مُحَرَّف که آقایِ دکتر یحییٰ کبیر آورده اند !
    از برایِ ملاحظۀ ریختِ أَصلیِ آن ، نگر :
    جامع الأسرار ومنبع الأنوار ـ به انضمامِ : رسالة نَقد النُّقود فی معرفةِ الوُجود ـ ، سَيِّد حَيدَر آمُلی ، با تصحيحات و دو مقدمۀ هِنرى كُربين [ / هانرى كُربَن ] و عُثمان إسماعيل يحيىٰ ، تَرجَمَۀ فارسى مقدّمه ها از : سَيِّد جَوادِ طَباطَبائى ، چ : 2 ، تهران : شركتِ انتشاراتِ عِلمى و فرهنگى ـ و ـ انجمنِ ايرانشناسىِ فرانسه ، 1368هـ . ش . ، ص 358 و 359؛ و : تفسير المحيط الأعظم والبحر الخضم فی تأويل كتاب الله العزيز المحكم ، السَّيِّد حَيدَر الآمُلیّ ، حقّقه وقدّم له وعلّق عليه : السَّيِّد مُحسن المُوسَویّ التَّبريزیّ ، ط : 1 ، قُم : مؤسَّسه فرهنگى ونشرِ نورٌ علىٰ نور ، 1422 هـ . ق . / 1380 هـ . ش . ، 3 / 82 .
    ، بر دامنِ عِلم و عَمَلِ آقایِ دکتر یحییٰ کبیر گَردی نمی نشیند و ـ الْعِیاذُ بِالله ! ـ جَنابِ ایشان به حَوالتِ بی مَحَل و بی دقّتی و بی مُبالاتی در تَحدیث متّهم نمی شوند ! ... حاشا و کَلّا ! ... که می دانَد ؟! ... شاید این جُمله را نیز ، صَدوقیانِ ضِدِّ «أَهلِ دل » ، در پرانتز نِهاده باشند ! و از طریقِ همین پرانتزِ معلوم الحال ( که از عواملِ کهنه کار و سابقه دارِ تحریفِ مَواریثِ حدیثی است! ـ أَعاذَنَا اللهُ مِنْه !! ـ ) از نهج البلاغه هایِ چاپی حَذف کرده باشند !! می توانید رأسًا به « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » مُراجَعَه فرمائید و مَحَلِّ این عبارت را در نهج البلاغه ، در کنارِ نُسخۀ منحصر به فردِ تاریح [ کذا ] تحلیلی بلاذری ، از شَخصِ شَخیص و نَفسِ نَفیسِ ایشان جویا شوید !
    5 ـ یک نمونۀ کوچک هم از نوآوریهایِ شارح و محقّقِ الرّسالة العلیّه در قَلَمروِ تَحقیقاتِ أَدبی بخوانید :
    « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، به مناسبتِ یادکردِ شعرِ معروفِ « دوش وقتِ سحر از غصّه نجاتم دادند ... » و نقلِ قولی در این زمینه که حافظِ شیرازی از کدامین شرابِ طَهور نوشیده است ! ( از وُسعَتِ دائِرَۀ اطّلاعِ مُشارٌإِلَیه حَظ می بَرید؟! ... ما شاءَ الله !! ... ) ، فرموده اند : « حافظ می گوید که آن شراب را از کأس علی ـ عَلَیهِ السَّلام ـ بر من نوشاندند » ( ص 198 ) .
    می نویسم :
    من که در مراتبِ ثِقَت و وَثاقتِ نویسندۀ أَمینِ کتابِ مُستطابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ـ که گفته شُده است در فقهِ دین نیز به مرتبۀ راقیۀ « اجتهاد » نائل آمده اند ـ حقِّ تردید ندارم !! أَمّا سخت مُشتاقم بدانم که اگر بر فَرض کسی از راه برَسَد و از سَرِ بوالفُضولی بپُرسَد که آخِر : حافظ کیْ و کُجا چُنان سخنی گفته است ؟!!!! ، « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، وی را به کدامین منبع و مأخذِ قابلِ اعتنا و خورَندِ اعتماد رَهنمون خواهند شُد !! ... آیا جَنابِ ایشان این سخنِ ناشنوده و نویافتۀ حافظ را از « قاموس اللغه اثر صحاح جوهری» ( ص 106 ) نقل می فرمایند یا از« احیاء العلوم فی نقد الاحیاء اثر غزالی » ( ص 195 ) ؟! ... نکُنَد در « اثر مهجة البیضاء [ !] از فیض کاشانی » ( ص 195 ) خوانده باشند یا در« البیان و البتین اثر جاحز » ( ص 106 )؟! ... شاید هم در همان« تاریح [ کذا ] تحلیلی بلاذری » ( ص 264 ) مُلاحظه فرموده باشند ! ... شما چه گمان می فرمائید؟!!
    6 ـ نوآوریهایِ شارح و محقّقِ الرّسالة العلیّه را حتّیٰ در قَلَمروِ نمایه سازی نیز می توان پیْ گرفت .
    نمونه را ، تاکنون نمی دانستیم که در نمایۀ « اعلامِ » کتاب ، می توان « بودائیست » ( ص 565) و « تابعی » (ص 565) و « جنگ صفین » ( ص 565 ـ ذیلِ ج ـ ) و « صحابی ظاهربین »(ص 569) و ... را درج کرد و ... ! یا می توان نامهایِ همۀ پیامبران و إِمامان ـ سَلامُ اللهِ عَلَیهِم أَجمَعین ـ را جُملگی با لفظِ « حضرت » در حرفِ حاء ( ص 566 ) فهرست کرد !! ... إِشکالی هم ندارد . از قدیم گفته اند : عِشْ رَجَبًا تَرَ عَجَبًا !
    آیا اینها ، بارقه هایِ انقلابی کُپِرنیکی در فَنِّ نمایه سازی نیست ؟!
    به هر روی ، نوآوری فراوان است ، و اگر تنگیِ مَجال نبود ، باید بیش از اینها می گفتیم و می نوشتیم .
    رَحِمَ اللهُ مَن قال : « کُشته از بَس که فُزونست ، کَفَن نَتوان کرد! » .

    پیش از انجام
    آقایِ دکتر یحییٰ کبیر ، « عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، با ساختنِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی و انتشار دادنِ آن ، در واقع خوراکِ فکری و فرهنگیِ بَس ناگواری به خوردِ مُخاطَبانِ أَخلاق و عِرفان و تُراث داده اند که هاضِمۀ هیچ طَبعِ سَلیم و سَلیقۀ مُستقیمی آن را بَر نمی تابَد ، خاصّه با آن چاشنیِ زَننده و گَزایندۀ «اِنتِحال» که چُنین بی دریغ و فَراخْدَستانه در کار آورده اند !!
    فراهم آورندۀ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، به گفتۀکتابش که در دست داریم و «کارنامَکـ»ـش که در فضایِ مَجازی انتشار داده اند ، استادِ فلسفه و عرفان ، و عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران ، و در زُمرۀ «مجتهد»ان ، و در زیِّ دَستاربَندان است ( و لابُد از « مزایایِ قانونی » 29 یا به تعبیرِ ظَریفی : مَزایایِ نونی و قانونی !! ـ که صَد البتّه نوش باد ! یِ این همه ، برخوردار ) . آنگاه با نَشرِ گَردَنْفَرازانۀ چُنین جُنگِ مُبتَذلِ بیسامانی ، « دانش و آزادگیّ و دین و مُرُوَّت » را ، ـ هَرچند ناخواسته ـ در عَمَل ریشخند می کُنَد و ناموسِ حوزه و دانشگاه را به بازی می گیرد و ... !
    آیا باز حَق نداریم بپُرسیم که : راستی در این « مَمالِکِ مَحروسه » چه خَبَر است ؟! 30 پیش از این یک بار این پُرسشِ ساده را در مقالتِ « کاری نه خورایِ نامِ سعدی ! » ( چاپْ شُده در : آینۀ پِژوهش ، ش147، صص 37 ـ 52 ؛ و نیز انتِشارْیافته در : صفحۀ اینترنتیِ یادگارِستان و بَرخی از صَفَحاتِ اینتِرنتیِ دیگر ) پیش نِهادم و ناخواسته خاطِرِ فاتِرِ بعضِ مُدَّعیانِ دین و دانش را که از پَهْلویِ پُرسیده نشُدنِ چُنین پُرسشهائی ، برخورداری ها و کامگاری ها یافته اند ، رَنْجه ساختم !! ... قَصدِ تَکرار نداشتم . چه کُنَم ؟! ... پنداری ، تاریخ است که تَکرار می شود و پُرسشهائی هَمسان برمی انگیزد !
    شنیده بودیم : زمانی که مرحومِ استاد سَیِّد جَلال الدّینِ مُحَدِّثِ اُرمَوی از دانشگاهِ تهران دکتری گرفت ، استادِ زنده یاد علّامه مَحمودِ شِهابی ـ قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ الشَّریف ـ ، آن أَسوۀ دانائی و دانِشوَری و مُجتَهِدِ راستین و حَکیمِ رَزین ، فرموده بود که : به آقایِ مُحَدِّث نباید مُبارَکباد گفت که از دانشگاهِ تهران دکتری گرفته است ؛ به دانشگاهِ تهران باید مُبارَکباد گفت که به آقایِ مُحَدِّث دکتری داده است !
    آری ، سخنِ استاد مَحمودِ شِهابی دُرُست بود و خورایِ نَباهَت و نَبالَتی که او داشت . ... روزگاری دانشگاهِ تهران با حُضور و اُستادیِ بُزُرگانِ دانایِ دانشوَری چون استادانِ فَقیدْ جَلال الدّینِ هُمائی و بَدیع الزَّمانِ فُروزانفَر و محمّدتَقیِ بهار و مُجتبیٰ مینُوی و مُحَمَّدِ مُعیٖن و سَعیدِ نَفیسی و عَبّاسِ إِقبالِ آشتیانی و محمودِ شِهابی و أَبوالحَسَنِ شَعرانی و سَیِّد محمّدتَقیِ مُدَرِّسِ رَضَوی و عبدالحَمیدِ بَدیع الزَّمانیِ کُردستانی و ... ، سَرِ فَخر بر آسمان می سود ! و سزا نیز بود !

    نَظیرِ خویش بنَگْذاشتند و بُگْذَشتند
    خدایْ ـ عَزَّ وَجَل ـ جُمله را بیامُرزاد !

    اکنون و امروز و در این أَحوال که چُنین اِنتِحال هایِ کبیر و اِبتِذال هایِ کثیر از فُلان و بَهمان از مُنْتسبان بدان سَرایِ پیشینِ خُداوندگارانِ فَضل و فَضیلت بر آفتاب می اُفتَد ، آیا سزاوار نیست بر آن آبرویِ علمی و وَجاهتِ فرهنگی که بدین سان ارزانْ فُروشانه و از پیِ « کودکْ مِزاجی هایِ أَبْنایِ زَمان » 31 به تعبیرِ صائبِ تبریزی . از کَف می رَوَد و بر این رَذائِلی که بر جایِ فَضائِل می نشینَد ، خون بگرییم و آنَک با خواجۀ شیراز هَمنَوای و دَمْساز گردیم که : « اللَّـه اللَّـه! که تَلَف کرد و که اندوخته بود ؟! » .
    داستانِ این اِنتِحالِ کبیر و اِبتِذالِ کثیر ، درازتر از اینهاست ؛ و گوئیا ، کسانی از سَرِ طَلَبگاریِ مَصالِحِ مَوهوم بر این مَفاسِدِ مَعلوم دیده نمی گُشایند ؛ پنداری ، بعَمْد چشم برهم نِهاده اند و نمی نگَرَند و نمی خوانند تا ... !
    ... شاید هم اشتباه از أَمثالِ دُعاگو باشد که هنوز می نگریم و می خوانیم ، و با هَمه بی دَست و پائی ، می کوشیم و می خُروشیم ، و نه با شَبْ زَدگان دَمْسازی می کُنیم و نه از این میانه کرانه می گیریم .
    آری !... شاید اشتباه از این بندۀ روسیاه باشد که درین روزگارِ فسانه و افسون ! و تَقَلُّبِ دَهرِ بوقَلَمون ! ، از تباهیِ مِزاجِ زمانه دَرسی نگرفته است و ، به جایِ تَعقیبِ طُرُقِ عُقَلائیٖ ترِ حَیات !!! 32 شادروان استاد عبّاسِ إِقبالِ آشتیانی ، در نامه ای که در 21 فوریه یِ 1935 م . به سَیِّد محمّدعلیِ جَمالْزاده نوشته است ، می گوید :
    « .... این‌ أَواخر‌ بر عُمرِ تَلَفْ کرده تأسّف مـی‌خورم ، و بـر یـک مُشت کتاب‌ که قِرائتِ آنها ما را از راهِ راست‌ِ زندگانی- یعنی‌ به همان معنی که دیگران فهمیده و می‌روند ! - منحرف کـرد و مـوجِبِ خُسرانِ دُنیا و آخرت‌ شُده ! ، لَعنَت می‌فرستم !! ، و بدبختانه‌ دیگر تغییرِ مَسلَک هم مُحال شده است ! ... »‌ ( یغما ، آبانِ 1339 هـ . ش . ، ش 148 ، ص 389 ) .
    رَحِمَ اللهُ مَعْشَرَ المَاضِین ! ... إِلخ!!!
    ، هنوز أوقاتِ خویش را در میانِ قَراطیس و کَراریس می گُذرانَد و روشنیِ جان و دِل را از سیاهیِ مَحابِر و دَفاتِر می جویَد ، و سخنِ خواجۀ « رِندانِ جهان » را که دیریست در یاد سپرده ، دستورِ عَمَل و حِرزِ جان و پیشنِهادِ خاطِر نمی سازَد ؛ که فرموده است ـ وَ للهِ دَرُّهُ ! ـ :

    میِ دوساله و محبوبِ چاردَهْ ساله ،
    هَمین بَسَست مرا صُحبتِ صَغیر و کَبیر !!



    * مقاله حاضر، با اندکی انقباض ناگزیر! ، در گرامی نامۀ آینه پژوهش (شماره 151 ، صص 44 ــــ 27) به چاپ رسیده است.

    1. ریختِ کامل تر و دقیق ترِ آن ، « الــرِّسالة العَلیَّة فی الأحادیثِ النّبویّة » است که واعِظِ کاشِفی بروشنی در خطبۀ کتابِ خویش دَرج کرده .
    2. طالبِ عِلْمانی چون منِ أَبجَدْخوان ، که پیوسته در کارِ تلْقین و تَکرارِ جامع المقدّمات اند ، نیک می دانَند که چه مایه ناهَمسانی و تَفاوُت هست میانِ « الــرِّسالة العَلیَّة » ـ که موصوف و صفت است ـ و« رسالة العلیه » ـ که مُضاف و مُضافٌ إِلَیه است ـ ؛ و با همین یک «اَلِ » ناچیز ! ، در چُنین جای ها ، چه اندازه حسابِ کار و مُفادِ گفتار دگرگون می شود !
    شگفت آن است که آقایِ دکتر یحییٰ کبیر در آغازِ مقدّمۀ خویش بر کتابِ مُستطابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی هم ( ص 9 ) ، وقتی خواسته اند نامِ کاملِ کتابِ کاشِفیِ سبزواری را مُنْدَرِج سازند ، به جایِ ریختِ صَحیحِ « الــرِّسالة العَلیَّة فی الأحادیثِ النّبویّة » ، آورده اند : « الــرسالة العلیه فی احادیث النبویة » !! که باز غَلَطِ دستوری دارد !!!
    3. دربارۀ شادروان استاد مُحَدِّث ، سالها پیش ، جایِ دیگر ( مجلّۀ آینۀ میراث ، س 2، ش 1و 2 ، صص 73 ـ 83 / تحتِ عنوانِ : مرحومِ مُحَدِّثِ اُرمَوی ، إِحیاگرِ میراثِ تَشَیُّع ) بِشَرْحْ تَر قَلَم فَرسوده ام ؛ و صَد البَتّه بَس بیش از اینها باید گفت و نوشت .
    4. تصحیحِ شادروان استاد مُحَدِّثِ اُرمَوی نخستینْ بار به سالِ 1344 هـ . ش . انتشار یافت ، و به سالِ 1362 هـ . ش . بازْچاپ شُد . بازبُردهایِ ما بدین تصحیح ، به همین بازْچاپِ أَخیرالذِّکر بازمی گردد ، با این مشخّصاتِ کتابْشناختی :
    الرِّسالة العلیّة فی الأحادیث النّبویّة ( شرحِ چهل حدیثِ نَبَوی ) ، کمال الدّین حُسَینِ کاشِفیِ بیهقیِ سبزواری ، به تَصحیح و تَعلیقِ : سَیِّد جَلال الدّینِ حُسَینیِ اُرمَوی ( مُحَدِّث ) ، چ : 2 ، تهران : مرکزِ انتشاراتِ عِلمی و فرهنگی ، 1362 هـ . ش .
    5. به گواهیِ نمایۀ أعلامِ کتاب ( ص 566 ) ، نامِ آن مَرحوم را ، آقایِ کبیر ، جُز در همین مقام نَبُرده اند ! ... لابُد لازم نبوده است !!!
    6. چُنین «شَدُرُسنا»هایِ ویراستارانه ! خاصّه در کتابهائی که تجدیدِ حُروفنگاری و بازْنَشر می گردد ، حتّیٰ در غیرِ مواردِ اِنتِحالی هم !! ، فراوان است .
    ظَریفی گفته بود : در عصرِ ما ، کارِ دقیق و خَطیرِ ویراستاری ، در حَدِّ سَرِهم و جُدانویسی هایِ بخشنامه ای تَنَزُّل یافته است و عِدّه ای قَلَم به دست گرفته ، « بـ » و « میـ » جُدا می کنند ، حتّیٰ اگر « میـ » یِ « مَیْدان» و « بـ » یِ « بَکارَت » باشد !!!
    7. چه ، گفته اند :« الإِکرامُ بِالإِتمام » !
    8. . یا : « البیان و التّبیّن » .
    رایْمَندانِ مَتنْ پِژوه بر سَرِ این که نامِ این کتابِ مشهورِ مَطبوعِ مُتَداوَلِ جاحِظِ بَصری ، « البیان و التَّبیین » است یا « البیان و التَّبَیُّن » ، هَمْرای و هَمْسُخَن نیستند . در این باره ، دَستِ کم ، نگر : قُطوف أَدبیَّة : دِراساتٌ نَقدِیَّةٌ فی التُّراثِ العَرَبیّ ـ حَولَ تحقیقِ التُّراث ـ ، عَبدُالسَّلام مُحَمَّد هارون ، ط : 1 ، القاهِرَة : مکتبة السُّنَّة ، 1409 هـ . ق . ، ص 97 و 98 ؛ و : نَهج البَلاغَة ، حقَّقَهُ و ضَبَطَ نَصَّهُ عَلَی أَربَع نُسَخٍ خَطّیّةٍ قَدیمَةٍ : الشَّیخ قَیس بَهجَت العَطّار ، ط : 1 ، قم : مؤسَّسة الرّافِد للمَطبوعات ، 1431 هـ . ق . ، ص 15 و 16 ، و 94 .
    به هر رویْ ، آنچه زَبانْزَد است ، « البیان و التَّبیین » است ؛ و این اختلاف ، چیزی از نادُرُستیِ ضبطِ کتابِ أَخلاق پژوهیِ عرفانی نمی کاهَد !!
    9. در موردِ همین « جاحظ » ، چندی پیش به نمونه ای بسیار غریب و أَسَف انگیز بازخوردم :
    در کتابِ عدالت و یادِ خدا ـ نوشتۀ دکتر رضا شاه کاظمی ـ که با ترجَمۀ مهدیِ شفیعیان ( و ویراستاریِ أَدبیِ مهدیِ مباشری ) به سالِ 1388 هـ . ش . از سویِ « دانشگاهِ إِمامِ صادق ـ علیه السَّلام ـ» ( در تهران ) چاپ و منتشر شُده است ، از « جاهز » ( ص 21 و 27) و « مِعَه کَلِمَه »( ص 21 ) سخن می رَوَد !!! که مقصود البتّه همانا « جاحظ » و « مِأَة کَلِمَة / مِئَة کَلِمَة / مِائَة کَلِمَة » است !
    در همان سالِ 1388 ، تَرجَمۀ دیگری از همین کتاب ، زیرِ نامِ عَدالَت و ذِکْر ، به قلمِ دکتر فریدونِ بَدره ای و ازسویِ نشرِ فرزانِ روز ( در همان تهران ) ، انتشار یافته است که خوشبختانه ، به جایِ « جاهز » و « مِعَه کَلِمَه » ! ،« جاحظ » و « مائة کلمة » ( ص 4 و 10 ) ضبط کرده است ؛ ولی نکتۀ عَجیبِ دیگری را در همین مقام عرضه می دارد ، که باز مایۀ اِستِغرابِ فراوان است .
    در این ترجَمه ( ص 10 ) ، با گزارشی رویارو می شویم حاکی از این که « جاحظ » ، « أَصالتِ نهج البلاغه » را از برایِ یکی از شاگردانش فاش می سازد !!
    آیا کمی غَریب نیست که جاحِظ دربارۀ أَصالتِ کتابی إِظهارِ نَظَر کرده باشد که در حُدودِ یکصَد و پنجاه سال پَس از مرگِ وی تألیف شُده است ؟!!!
    شگفتا که این تَرجَمَه بر دستِ مترجِمی نامْوَر و شناخته چونان دکتر فریدونِ بَدره ای صورت پَذیرفته است که در تَرجَمَۀ آثاری چون واژه هایِ دخیلِ آرتور جِفْری آنگونه سَختْکوشی می کُنَد و در ترجَمۀ این کتاب ـ که گویا با پشتیبانی و هَماهَنگیِ ناشِرِ أَصلیِ آن در فرنگ هم صورت گرفته است ـ اینگونه سَهل اِنگاری !
    10. به فرمودۀ خودِ فیْض : « ... وسمّيته بـ : المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء ، وإن شئت قلت : في إحياء الإحياء . » ( المَحَجَّة البَيضاء فی تهذيبِ الإحياء ، محمّد بن المُرتَضىٰ المَدعُوّ بـ : المولىٰ مُحسن [ الفَیْض ] الكاشانیّ ، صَحَّحَه وعَلَّقَ عليه : علی أكبر الغَفّاریّ ، ط : 2 ، قم : دفترِ انتشاراتِ إِسلامی ، 1 / 3 ) .
    11. البتّه در این فِقْرۀ أَخیر ، بهتر آنست أَجِلَّۀ زُعَمایِ « وزارتِ علوم » که به تأییدِ نَظَر حلِّ معمّا می کُنَند ، و عندَ الاقتضاء ، و بِالْاِستحقاق ! ، « نُخبگان » و « خبرگانِ » این بوم و بَر را به درجۀ رَفیعۀ « دکتری » می رَسانند ، إِظهارِ نظر فرمایند !
    ( در « کارنامَکِ » جَنابِ آقایِ دکتر یحییٰ کبیر که « پردیسِ فارابیِ دانشگاهِ تهران » در فضایِ مَجازی عرضه داشته است ، تصریح شُده است که تحصیلاتِ مُشارٌإِلیه در دو قَلَمروِ حوزوی و دانشگاهی از این قرار است :
    ألف: تحصیلات دانشگاهی : مهندسی ناقص [ کذا! ] ماشینهای کشاورزی دانشگاه مشهد، دکترای فلسفه ی محض از وزارت علوم / خبرگان - دانشگاه تهران .
    ب: تحصیلات حوزوی : فقه / اجتهاد ، و فلسفه و عرفان . ) .
    12. سیانتیسم ( در انگلیسی : scientism ) که در فارسی می توان « عِلمْ‌پرستی » اش خوانْد ( نیز سَنج : فرهنگِ علومِ إِنسانی ، داریوشِ آشوری ، ویراستِ 2 ، چ : 1 ، تهران : نشرِ مرکز ، 1384 هـ . ش . ، ص 365 ) ، دیدگاهی فلسفی است که دربابِ اعتبار و شُمولِ روشهایِ حقایقْ پِژوهانۀ علومِ طبیعی مُبالَغَتی بی اندازه دارد و روشهایِ معمول در عُلومِ تجرِبی را از برایِ توضیح و تبیینِ حقائق و واقعیّات بیش از حَد معتبر می‌دانَد.
    13. لابُد از بابِ « زَیدٌ عَدلٌ » !
    14. شاید ذهنِ شما نیز مانندِ ذهنِ داعی ، مُتَوَجِّهِ موسوعة نَضرَة النَّعیم فی مکارمِ أَخلاقِ الرَّسولِ الکریم ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ [ وَ آلِهِ ] و سَلَّم ـ شُده باشد که در دوازده جِلد به چاپ رَسیده است . ولی إِشکالِ کار اینجاست که آن کتاب را « جمعی از دانشمندان مصر » تألیف و تدوین نکرده اند ؛ بلکه شماری از دانشورانِ عربستانِ سعودی و مصر و سوریه و عُمدةً أَهلِ همان عربستان و زیرِ نظرِ مُشرِفانی از همان جا تألیف و تدوین کرده اند ؛ در همان عربستان هم چاپ شُده است . ... البتّه باز بَعید نیست مقصود هَمین کتاب بوده باشد ؛ چراکه آقایِ دکتر کبیر عَلَی الظّاهِر از این مَتّه ها به خَشخاش نمی گُذارند !!!
    15. بَحثِ تفصیلی در این مورد ، از حوصَلۀ این مقام بیرون است .
    بنَقْد توان گفت :
    از برایِ تَقریرِ بزرگانی چون شیخِ صَدوق از مَقولۀ نُزولِ دَفعی و تَدریجی ـ که با تَقریرِ أَمثالِ دکتر کبیر تفاوتی گوهرین دارَد ـ ، نگر :
    الاِعتِقادات ، الشَّيخ الصَّدوق ، تحقيق : عصام عبد السّيّد ، ط : 2 ، بیروت : دار المُفید ، 1414 هـ . ق . ، ص 82 .
    این مقوله موردِ قبولِ بزرگانِ محقِّقی چون شیخِ مُفید واقِع نَشُده است . نگر :
    تَصحيح اعتقاداتِ الإِماميَّة ، الشَّيخ المُفيد ، تحقيق : حُسَين دَرگاهی ، ط : 2 ، بیروت : دار المُفید ، 1414 هـ . ق . ، ص 123 و124 .
    16. دربارۀ این بی دَر و پیکریِ ذِهنیّات و مقولاتِ حاصل از تَعالیم و فعّالیّتهایِ مُتَصَوِّفانِ ابنِ عَرَبیٖ مَآبِ خَیال اندیش بسیار گفته ایم و گفته اند ( و البتّه هَنوز کافی نیست ! ) . عِجالةً خوانندۀ باریکْ بین را رَهنمون می شوم به :
    زبانِ شعر در نثرِ صوفیّه ـ درآمدی به سبک شناسیِ نگاهِ عرفانی ـ ، دکتر محمّدرضا شفیعیِ کَدکَنی ، چ : 1 ، تهران : انتشاراتِ سُخَن ، 1392 هـ . ش . ؛ و : بخارا ( مجلّۀ فرهنگی و هُنَری ) ، ش 62 ، خُرداد و شَهریورِ 1386 هـ . ش . ، صص 125 ـ 136 ( گفتارِ آقایِ مُصطَفیٰ مَلِکیان ) .
    17. حافظ .
    18. در این باره ، ازجُمله ، نگر : : زبانِ شعر در نثرِ صوفیّه ـ درآمدی به سبک شناسیِ نگاهِ عرفانی ـ ، دکتر محمّدرضا شفیعیِ کَدکَنی ، همان چ ، ص 86 و 524 ـ 549 ؛ و : شیخ عبدالرَّحمٰنِ جامی ، نجیبِ مایلِ هرَوی ، چ : 1 ، تهران : طَرحِ نو ، 1377 هـ . ش . ، صص 258 ـ 261 .
    19. ای کاش این مُحقِّقانِ بزرگ و بُلَندآوازه ، گواهیِ معتبری که از حضورِ «سیستماتیک»شان در « دورۀ دروس دینی و فلسفی و عرفانی » ، حکایت کُنَد ، إِرائه داده بودند ، تا قَدری خَیالِ استادِ فلسفه و عرفانِ پَردیسِ فارابیِ دانشگاهِ تهران در بابِ أَهْلیَّتِ ایشان آسوده باشَد !
    20. گفتار و نوشتارِ مُتَفَلْسِفان و مُتَصَوِّفانِ قَلَمروِ تَشَیُّع ، در سَده هایِ أَخیر ، از مُرده ریگِ رِوائیِ جریانهایِ غالی گِرانبار است . از برایِ وُقوف بر گوشه هائی از این اِبتِلاءِ جانگَزا و دینْ فَرسا ، نگر :
    مَأْثورات در تَرازو ، جویا جهانبخش ، چ : 1 ، تهران : نَشرِ عِلم ، 1393 هـ . ش . ، صص 265 ـ 334 .
    21. نمونۀ این برداشتها را در اختصاصِ منسوب به شیخِ مُفید ( سَنج : الاِختِصاص ، صَحَّحَه وعَلَّق عليه : علی أكبر الغَفّاریّ ، رَتَّبَ فَهارِسَه : السَّيِّد محمود الزَّرَندیّ المحرمیّ ، قُم المقدّسة : منشورات جماعة المدرِّسين فی الحوزةِ العِلميَّة ، ص 163 ) می توانید ببینید .
    22. تصریحِ بسیار ذیٖ قیمتی دربابِ اختلافِ نظرِ خُطوطِ فکریِ کهنِ إِمامیّه دربابِ چُنین عباراتی ، به نَقل از مَعروف بنِ خَرّبوذ ، در کتابِ ارج آورِ اختیار معرفة الرِّجال ( سَنج : اختيار معرفة الرِّجال المعروف بـ : رجال الكَشّیّ ، شيخ الطّائفة أبوجعفر الطّوسیّ ، تصحيح وتعليق : مير داماد الاسترآبادیّ ، تحقيق : السَّيِّد مَهدى الرَّجائیّ ، مؤسَّسة آلِ البَيْت ـ عَلَيْهمُ السَّلام ـ ، 2 / 471 ، ش 374 ) هست .
    23. دربارۀ رویکردهایِ خُطوطِ غالی و تَلَقّیهاشان ، نگر :
    سه گُفتار در غُلُوْپِژوهی ، جویا جهانبخش ، چ : 1 ، تهران : انتشاراتِ أَساطیر ، 1390 هـ . ش . ( بویژه گفتارِ نخست ) .
    24. برایِ تَفَطُّن یافتن به إِصراری که آقایِ کبیر در بابِ مضمونِ این عبارت و بیان دارد ، به صفحاتِ 287 و 338 ـ و59 ـ از کتابِ موردِ بحث نیز توانید نگریست .
    25. نگر : موسوعة الإمام علیّ بن أبی طالب ـ عَلَيهِ السَّلام ـ فی الكتاب والسُّنّة والتّاريخ ، محمّد الرّيشَهریّ ، بمُساعَدَةِ السَّيِّد محمّدكاظم الطّباطبائیّ و محمود الطّباطبائی ، ط : 2 ، قُم : دارالحديث ، 1425 هـ . ق . ، 7 / 248 .
    شگفت است که در این منبعِ حدیثْ پِژوهانه ، نشانیِ این عبارت را که البتّه در ضمنِ گُفتآوردیست ، ـ در حاشیه ـ به دست نداده و هیچ معلوم نگردانیده اند که آن را از کُجا نَقل می کنند .
    راست گفت آن که گفت : همه چیزمان به همه چیزمان می آید !
    26. این تعبیرِ « رَئیس المُحَدِّثین » را أَعاظِمی چونان شیخ بهائی و فیضِ کاشانی و مَجلِسیِ أَوَّل و مَجلِسیِ ثانی و شیخ حُرِّ عامِلی و سَیِّد علی خانِ مَدَنی و شیخ یوسُفِ بَحرانی و ... بارها و بارها در آثارِ گوناگونِ خویش دربابِ شیخِ صَدوق به کاربُرده اند و در چند قرنِ أَخیر چونان لَقَبی مُستَغنی از بَیان و قَرائن ، در حقِّ شیخِ صَدوق تَداوُل داشته است .
    ذِکرِ این فائِدَت ، اگرچه از راهِ اِستِطراد ، مُوَجَّهْ خواهَد که :
    جَنابِ میرِ داماد این لقبِ « رَئیس المُحَدِّثین » را ، تا آنجا که من دیده ام و به یاد دارم ، در حَقِّ شیخِ کلینی به کار می بَرَد . پنداری ، این ناهَمْسُخَنی در تَلقیب نیز ، یکی از مواردِ اختلافِ شیخِ بهائی و میرِ داماد است ؛ و گویا طَریقِ شیخ را پَسینیان بیشتر پیْ گرفته اند . از پَسینیانی که طَریقِ میر را پیْ گرفته ، حاجیِ سَبزواری است .
    رَحمت و رِضوانِ خُداوند بر هَمۀ این بُزُرگان و بُزُرگواران باد !
    جَمَالَ ذِی الأَرضِ کانُوا فِی الْحَیاةِ وَ هُمْ
    بَـعْـدَ الْمَـمَـاتِ جَـمَـالُ الکُـتْـبِ و السِّـیَـرِ
    ۲۷. آنها که حوصَلۀ پیگیری دارند ادّعایِ آقایِ یحییٰ کبیر را در بابِ « کان الله و لم یکن معه شیء و الان کما کان » و تقطیعِ آن بر دستِ شیخِ بزرگوار صَدوق ( نگر : أَخلاق پژوهیِ عرفانی ، ص ۳۱۱ ) ، مُقایسه فرمایند با مُندَرِجاتِ : الحِكمَة المُتعاليَة فی الأسفارِ العقليَّةِ الأربعة ( صدرالدّين محمّد الشّيرازیّ ، قم : مکتبة المُصطفیٰ ، ۷/۳۵۰ ) ، و شرح فُصوص الحِكَمِ قيصریِ رومى ( تحقيق : سَيِّد جلال الدّين آشتيانى ، چ : ۱ ، تهران : شركتِ انتشاراتِ عِلمى وفرهنگى ، ۱۳۷۵ هـ . ش . ، ص ۳۹۰ ) و مِصباح الأنسِ محمّد بنِ حمزه یِ فناری ( تحقیق : محمّد خواجَوی ، ط : ۱ ، تهران : انتشاراتِ مولیٰ ، ۱۴۱۶ هـ . ق . / ۱۳۷۴ هـ . ش . ، ص ۲۱۲ و ۳۵۲ ) ؛ تا معلوم شود که این استادِ فقه و فلسفه و عرفان و« عُضوِ هَیئَتِ علمیِ دانشگاهِ تهران » ، نه تنها از مَواریثِ شرعی اطِّلاعِ کافی ندارد ، از أُمّهاتِ متونِ فلسفی و عرفانی هم مُستَحضر نیست !!
    ۲۸. عبارتی که آقایِ دکتر یحییٰ کبیر به نهج البلاغه نسبت می دِهَند ـ و صَد البتّه در آن کتاب نیست !! ـ ، از أَخبارِ صوفیّه است ، و البتّه نه بدین ریختِ مُحَرَّف که آقایِ دکتر یحییٰ کبیر آورده اند !
    از برایِ ملاحظۀ ریختِ أَصلیِ آن ، نگر :
    جامع الأسرار ومنبع الأنوار ـ به انضمامِ : رسالة نَقد النُّقود فی معرفةِ الوُجود ـ ، سَيِّد حَيدَر آمُلی ، با تصحيحات و دو مقدمۀ هِنرى كُربين [ / هانرى كُربَن ] و عُثمان إسماعيل يحيىٰ ، تَرجَمَۀ فارسى مقدّمه ها از : سَيِّد جَوادِ طَباطَبائى ، چ : ۲ ، تهران : شركتِ انتشاراتِ عِلمى و فرهنگى ـ و ـ انجمنِ ايرانشناسىِ فرانسه ، ۱۳۶۸هـ . ش . ، ص ۳۵۸ و ۳۵۹؛ و : تفسير المحيط الأعظم والبحر الخضم فی تأويل كتاب الله العزيز المحكم ، السَّيِّد حَيدَر الآمُلیّ ، حقّقه وقدّم له وعلّق عليه : السَّيِّد مُحسن المُوسَویّ التَّبريزیّ ، ط : ۱ ، قُم : مؤسَّسه فرهنگى ونشرِ نورٌ علىٰ نور ، ۱۴۲۲ هـ . ق . / ۱۳۸۰ هـ . ش . ، ۳ / ۸۲ .
    ۲۹. یا به تعبیرِ ظَریفی : مَزایایِ نونی و قانونی !! ـ که صَد البتّه نوش باد !
    ۳۰. پیش از این یک بار این پُرسشِ ساده را در مقالتِ « کاری نه خورایِ نامِ سعدی ! » ( چاپْ شُده در : آینۀ پِژوهش ، ش۱۴۷، صص ۳۷ ـ ۵۲ ؛ و نیز انتِشارْیافته در : صفحۀ اینترنتیِ یادگارِستان و بَرخی از صَفَحاتِ اینتِرنتیِ دیگر ) پیش نِهادم و ناخواسته خاطِرِ فاتِرِ بعضِ مُدَّعیانِ دین و دانش را که از پَهْلویِ پُرسیده نشُدنِ چُنین پُرسشهائی ، برخورداری ها و کامگاری ها یافته اند ، رَنْجه ساختم !! ... قَصدِ تَکرار نداشتم . چه کُنَم ؟! ... پنداری ، تاریخ است که تَکرار می شود و پُرسشهائی هَمسان برمی انگیزد !
    ۳۱. به تعبیرِ صائبِ تبریزی .
    ۳۲. شادروان استاد عبّاسِ إِقبالِ آشتیانی ، در نامه ای که در ۲۱ فوریه یِ ۱۹۳۵ م . به سَیِّد محمّدعلیِ جَمالْزاده نوشته است ، می گوید :
    « .... این‌ أَواخر‌ بر عُمرِ تَلَفْ کرده تأسّف مـی‌خورم ، و بـر یـک مُشت کتاب‌ که قِرائتِ آنها ما را از راهِ راست‌ِ زندگانی- یعنی‌ به همان معنی که دیگران فهمیده و می‌روند ! - منحرف کـرد و مـوجِبِ خُسرانِ دُنیا و آخرت‌ شُده ! ، لَعنَت می‌فرستم !! ، و بدبختانه‌ دیگر تغییرِ مَسلَک هم مُحال شده است ! ... »‌ ( یغما ، آبانِ ۱۳۳۹ هـ . ش . ، ش ۱۴۸ ، ص ۳۸۹ ) .
    رَحِمَ اللهُ مَعْشَرَ المَاضِین ! ... إِلخ!!!
    ۳۳. از صَدیقِ ارجمندم ، آقایِ دکتر حَمیدِ عطائیِ نَظَری ( نَطَنزی ) ، سپاسگزارم که این قَلَم انداز را پیش از چاپ از نَظَر گذراندند و بویژه در خُصوصِ یکی از فِقره هایِ آن یادآوریِ بسیار سودبَخشی کردند .
    شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۶:۳۱
    نظرات



    نمایش ایمیل به مخاطبین





    نمایش نظر در سایت

    عمار سالک
    ۲۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۹:۳۴
    بی تعارف به عنوان یک نو محقق در عرصه اخلاق و عرفان، شوکه شدم!!
    .
    علی الاسلام السلام!!
    مقداد اصفهانی
    ۱۲ دي ۱۳۹۴ ساعت ۱:۵۷
    سلام.
    درود بر استاد معظم جناب مستطاب دکتر یحیی کبیر زید عزه.
    با اینکه ایشان نقد نیش دار و البته بی ادبانه ای شدند لکن از مرز تواضع و ادب هرگز تجاوز نفرمودند.
    وچقدر فرق هست بین ناقد البته محترم و استاد گرانقدر.
    (بینهما بؤن شاسع)
    ر.ک به نظر 13 و 14
    داوود
    ۱۹ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۲۲
    باسلام. ضرورت نقد بر کسی پوشیده نیست اما آیا نمی توان با لحنی نه چنین گزنده و آکنده از طعنه سخن گفت؟ آیا نقد را اخلاق و اخلاقیاتی نیست؟
    یک دوست دیگر
    ۲۱ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۷:۲۶
    گویا بر همگان همه چیز روشن است و مبرهن!
    کاجکی میشد دونان را به خواجه شان وانهاد
    و دوستانی چون «جویا» را
    بر سر کاری فراخوردشان بایستاند
    جهانبخش ها را از تازیانه نگویید
    و با زبان دانش و پژوهش مجادله کنید
    میرزارفیعا سپاهانی
    ۲۱ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۷:۱۸
    درود و دست مریزاد مر ناقد بصیر را!
    و درود بر استاد اکبر ثبوت و دیگر اساتید و دوستان
    بر گردن خود دیدم که سپاس گویم تا از ذمت بدر آیم ...
    صد حیف که صدای ناقد بر دامن عرایض مفقود است ...
    اگر بنا باشد به «جالب انگیزترین» نقد و نظر رای بدهم، حدیث «حد شرعی» در اعلی مرتبه می نشیند و به یقین از سازمان مربوطه هم ارتفاع درجه گرفته باشد
    آقا ضیاء توجه داشته باشند که «منتحل» کبیر چند شب و روز بر سر این دستاویز «شهری» اوقات صرف نموده و جنابعالی همه را جملتا بر باد دادید ...
    بازدیدکنندگان دانا باید توجه داشته باشند که حقوق بگیرانی که با اسامی مختلف آیند، چه بسا یکتن اند، و اگر نباشند هم متحد السازمان، وگر نه بر عقل سلیم پوشیده نیست ...
    شرمسار کلام پارسی ام که در اینجا صرف باید نمود
    يك دوست
    ۲۱ شهريور ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۳۷
    در عبارت "در دیگر جایهایِ نیز کتاب شواهِدِ لطیف دارد" ... ظاهر آن است كه جاى كتاب و نيز عوض شده و درست، ديگر جايهاى كتاب نيز ... باشد.
    سید علیرضا دربندی
    ۷ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۴:۳۵
    بسمه جلّ و علی
    سلام بر جناب جهانبخش
    هم نقد ارزنده و مفیدتان را خواندم و هم بسیاری از کامنت ها را.
    جمع بندی و پیشنهاد بنده این است:
    - کارتان بسیار بسیار ضروری و ارزنده است.
    - از آنجا که هدف تان بی تردید رشد علم و اخلاق است، خوب است که در این گونه متن ها حتی مختصر شائیه ای از توهین و بی حرمتی و کنایه و تعریض نباشد. باشد که حرکت‌تان موثرتر و پاداش‌تان نزد خداوند (که منشأ همه دانش ها و ارزش هاست) افزون‌تر شود.
    لذا پیشنهاد می‌کنم بعضی از نقدهای ناصحانه در این کامنت ها را جدی بگیرید و بر این مبنا اولا توضیح یا ضمیمه‌ای بر این نقدتان داشته‌باشید و در نقدهای آتی نیز ملاحظات یادشده را رعایت فرمایید.
    - امیدوارم در این مسیرِ پسندیده، ملاحظات جناحی دخالت نکند و تلاش‌های تان برای نقد وداوری‌، بدون اغماض و بالسویه برای همه جناح ها به انجام رسد.
    محمد رضا ضیاء
    ۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۸:۱۴
    اصولاً این گونه است که افراد وقتی پاسخ منطقی برای اشتباهات خود ندارند، دست به توجیه می زنند که از آن جمله یکی هم توسل به مسائلی نظیر «آبروی افراد» و «حرمت علمی» و «بعداً پاسخ می دهم» و...است!
    دست مریزاد حضرت جهانبخش، که با شهامت کمر به افشای سرقات علمی بسته اید...
    رضا
    ۱۷ تير ۱۳۹۴ ساعت ۳:۲۵
    قصدشان نابود كردن دانشگا‌ه‌ها بود كه به نتيجه رسيدند. اين كبير دانشگاه است، تا چه كند با صغيرشان.
    عباس
    ۱۵ تير ۱۳۹۴ ساعت ۶:۲۴
    ممنون از اینهمه نکته سنجی و تیزبینی جناب استاد جهانبخش.
    جناب اقای مهاجرانی با کار غیر اخلاقی، چطور میشه اخلاق را ترویج داد....؟!!!
    اکبر ثبوت
    ۱۲ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۱۴
    به نام خدا
    با سلام به نقاد بصیر
    جا دارد به استاد محترمی که در دانشگاه تهران بر کرسی بزرگانی همچون محمود شهابی و جلال الدین همایی نشسته است، بگوییم:
    خرده بینانند در عالم بسی
    واقفند از کار و بار هر کسی
    سهراب حقیقت دوست
    ۱۱ تير ۱۳۹۴ ساعت ۵:۵۰
    باسلام به ست اندرکاران سایت ونقد در ارتباط این نقد چند مطلب اخلاقی را مطرح می کنم ان شاالله چاپ نمایید ظاهرا دست اندرکاران مجله در عمل اعتقادی به تنویر افکار عمومی ندارند:1 ایا این نحوه نقد و انتقاد نویسی و از این راه شهرتی به دست اوردن با اموزه های اسلامی سازگاری دارند2 ایا این تشییع فاحشه نیست 3 ایاهر کسی می تواند با مظالب اثبات نشده در هیچ محکمه علمی و دادگاهی ابروی یک مومن و فرزندان بی گناه او را ببرند 3 ایا متولیان مجله ایینه پژوهش و سایت و ناقد مستوجب حد شرعی نیستند . لطفا به این سوالات پاسخ دهید با احترام حقیقت دوست
    سید مجید انصاری
    ۱۱ تير ۱۳۹۴ ساعت ۰:۵۱
    سلام.
    من نمی‌خواهم دربارۀ دیدگاه‌های آقای جهانبخش و شیوۀ بیان آنها نظر بدهم. بلکه صرفاً می‌خواهم توجه دیگر خوانندگان را به نظر شگفت‌انگیز سید مجید مهاجرانی جلب کنم.
    در واقع ایشان معتقدند که برای آنکه «نسل سرگردان ما با آموزه های اخلاقی انس بگیرد و یک گام به بهشت ناب اخلاق نزدیک تر شود» حتی می‌توان از روش‌های غیراخلاقی همچون انتحال نیز بهره برد.
    جالب است که مدعیان اخلاق نه تنها به آن باور غیر اخلاقی هدف وسیله را توجیه می‌کند باور دارند (و چه بسا عمل می‌کنند) بلکه از اظهار آن نیز ابایی ندارند!
    نه برادر! این ره که تو می‌روی نه به بهشت ناب اخلاق که به ترکستان هم نیست.
    آنکه شیخش این‌چنین گمره بود// کی مریدش را به جنت ره بود
    محمّد
    ۱۰ تير ۱۳۹۴ ساعت ۶:۵۱
    باز هم یک رسوایی دیگر و سلسله پیام‌های نافی نقد.
    یحیی کبیر
    ۹ تير ۱۳۹۴ ساعت ۳:۱۷
    . لکن از آنجا که اصل مقاله درشماره اول مجله آینه پژوهش سال 94چاپ شده جواب آن راان شاالله برای مجله مذکور – که سردبیر محترم آن از همکاران خود ما ست – ارسال خواهم کرد.اما ای کاش ناقد محترم برای نقد ما تمام اعضای هیات علمی دانشگاه تهران و تمام روحانیت را زیر سوال نمی برد!! به همین دلیل ازشما خواهشمندم مقاله را به جهت حفظ حرمت آنان از سایت خود حذف کنید. . خداوند مارا از لغزشها مصون بدارد.
    یحیی کبیر 9/4/1394شهر مقدس قم
    یحیی کبیر
    ۹ تير ۱۳۹۴ ساعت ۳:۱۵
    بسمه تعالی
    مدیر محترم حلقه کاتبان جناب آقای طبا طبایی یزدی
    سلام علیکم
    بنده یحیی کبیرهستم’ کسی که ناقد محترم آقای جهانبخش اورا درمورد کتاب اخلاق پژوهی عرفانی نقد کرده وشما مقاله او را درسایت خود درج کرده اید.ضمن تشکر ازجنابعالی وایشان خواهشمند است این عریضه بنده را نه در قسمت نظرات بلکه بطور مجزا در سایت خود قرار دهید:
    کتاب اخلاق پژوهی عرفانی درس گفتاری بود برای عزیزان دانشجو ’طلبه ودبیر درموردفهم عرفانی –فلسفی اندیشه های حضرت امام خمینی (ره) ’استادشهید مطهری (ره) واستاد حسن زاده آملی با استفاده از چهل حدیث کاشفی سبزواری که عزیزان آن درسها را از نوار پیاده کردند وبه جهت تسهیل امور پژوهشی آنها به صورت کتاب درآمد ’ که البته به دلیل همین درس گفتاربودن ویژگیهای یک کتاب کامل را ندارد و دارای کاستیهایی هست که به لطف حق در چاپ بعدی رفع خواهد شد.
    سید مجید مهاجرانی
    ۹ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱:۲۸
    در کتاب خاطرات آقای قرائتی این خاطره آمده است :
    وقتی طلبه ای جوان بودم روزی با خودم فکر کردم : « من فرصت تحقیق و مطالعه دارم اما صدا ندارم . مرحوم کافی صدای خوبی دارد اما فرصت زیادی برای مطالعه ندارد پس بهتر است یادداشت های خودم را به ایشان بدهم تا استفاده کند . به تهران سفر کردم و چند روز در مسافرخانه ها ماندم تا ایشان را پیدا کردم و پیشنهاد خودم را مطرح کردم و ایشان پذیرفت »
    برادر عزیز آن چه که مهم است این است که جامعه ما و نسل سرگردان ما با آموزه های اخلاقی انس بگیرد و یک گام به بهشت ناب اخلاق نزدیک تر شود . چه فرقی می کند که این امر حاصل کتاب آقای الف باشد یا ب .
    محمود
    ۷ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۳۹
    جناب جهانبخش
    دست مریزاد
    یادداشت شما روشنگر ولی البته آمیخته با نیش و طعن است. شاید این جنبۀ اخیر برای برخی پذیرفتنی نباشد، ولی به نظر من اهمیت موضوع (سهل انگاری در برخورد با مواریث فرهنگی) آنقدر هست که این تلخی را نادیده انگاشت (به قول حضرت حافظ: "سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی").
    این موضوع مرا به یاد واقعه ای تاریخی می اندازد:
    در جایی خوانده ام که (به نظرم در کتاب "سید جمال الدین حسینی پایه گذار نهضتهای اسلامی" نوشتۀ آقای صدر واثقی- که متاسفانه اکنون در دسترس ندارم تا دقیق تر نشانی دهم_) سید جمال در یکی از دیدارهایش با سلطان عبدالحمید عثمانی با شور و حرارت از مصائب و مشکلات جهان اسلام سخن می گفت و در همین اثناء تسبیح خود را می چرخاند. پس از دیدار اطرافیان سلطان به او عتاب کردند که نباید در حضور سلطان با تسبیح خود بازی کنی. سید جمال پاسخ داد این که سلطان با مصالح جهان اسلام بازی می کند بلااشکال است ولی بازی کردن من با تسبیحم اشکال دارد؟!
    امیدوارم طعن تلخ یادداشت شما ثمراتی شیرین در پی داشته باشد و موجبات تنبّه مولفانِ سهل انگار امروز و فردا را فراهم آورد.
    سالم و سرافراز باشید.
    میثم شوری
    ۶ تير ۱۳۹۴ ساعت ۳:۳۰
    متن نوشته این اقا ی بینام را ببینید که چه جور با انشاءالله و شاید عرصه علم و تحقیق را الوده می کنند و فرصت را برای ادم های متقلب بی سواد باز می گزارند.من از اقای بی نام می پرسم تا کنون یکی از کتابهای ان (مثلا)استاد را ورق زده اید؟یا از اساس شرایط تحقیق و نگارش دقیق و درست را می دانید؟ ایا انتحال ،روگرفت کار دیگران و چاپ هشت پایان نامه دانشجویان در دو جلد به نام خود تقلب نیست؟ابتذال نیست؟ این نظر دهندگان محترم اگر با ان شخص مورد نقد و تکثیر هایش اشنا بودند چنین دایه مهربان تر از مادر نمی شدند
    منصف -دوست
    ۶ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱:۵۳
    آقای جهانبخش شمابادقت این کار را خوانده اید ونقد کرده اید اما به این مطالب هم توجه کنید:
    1_ ایشان یک عضو از هیات علمی پردیس فارابی دانشگاه تهران هستند ولی لحن نقد شما به گونه ای است که گویا همه اعضای هیات علمی دانشگاه تهران اینگونه اند.چون مرتبا عبارت عضو هیات علمی دانشگاه تهران را تکرار می کنید.انصاف بدهید که این توهین است واخلاقا شما باید عذر خواهی کنید.
    2_اگر عبارت دستاربندان در متن نوشته شما یعنی روحانیون " پس به آنها هم توهین کرده اید!
    3_شما ظاهرا ابن عربی را بطور مبنایی قبول ندارید واشکالی هم ندارد اما دیگر تعریض های شما به نویسنده در این خصوص وارد نیست.
    4_ایشان طبق نقل شما در خصوص رابطه قرآن وپیامبر گفته اند که قرآن نازله حضرت محمد (ص) است ولی شما آن را درست متوجه نشده اید وگفته اید که پیامبر قرآن را بر خویش نازل کرد. اگر دقت کنید بین این دو مطلب تفاوت بسیار است.
    بینام
    ۶ تير ۱۳۹۴ ساعت ۰:۵۲
    با سلام
    نامه ای از یکی از فضلای حوزه به دستم رسید تا صفحه شما را بخوانم. تخصص در موضوع مطالعاتی شما ندارم. حقیر فکر می کند ادبیات شما برای نقد استاد و نوشته مذکور صحیح نیست. چه کسی را و در چه موقعیتی نقد می کنید. نقد اثر به نقد نویسنده نیانجامیده است؟ عالمان در صحنه علم پژوهی از چنین کج روی ها زیاد تجربه می کنند. حقیر فکر می کند برای شما که طلبه جوانی هستید و انشاءالله فاضل، صبر پیشگی و تأمل کمک است. برای ارزیابی سخن حقیر بدترین، نه با توجیه و توضیح خود که با مراجعه به اساتید شناخته شده حوزه می توانید اقدام فرمایید. شاید بزرگی چون آیت الله استادی... نمیدانم
    مجتبی
    ۵ تير ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۳۲
    وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ

    برای مجازات مجرم هم، رعایت اخلاق لازم و ضروری است و جرم، باعث جواز تمسخر نیست...
    درویش
    ۵ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۳۹
    سلام بر شما .
    2 خط برای آشنای ندیده جناب جویا(رضا)جهانبخش !
    من یکی از دانشجویانِ دانشگاهِ مذکور هستم که به پایانِ دوره کارشناسیِ یکی از رشته های فنی، نزدیک می شوم .
    با خواندن این نوشته در شک افتادم که مدرکم را بستانم یا نه ؟واین مدرک تحصیلی گواه سربلندی ام خواهد بود یا تلف کردن عمر را شاهدی است؟
    به گمانم 40 ساله باشید و عاقله مرد .امیدوارم با این علائق و سلایق، در روزگار سالخوردگی به چه کنم چه کنم نیفتید و آه سرندهید که:
    "حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
    از غم روزگار دون ،طبع سخن گزار کو؟"
    افشین احمدپور
    ۴ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۵۴
    به یاد قول منسوب به انوری ابیوردی افتادم که فرموده بود شعر دزد دیده بودم امّا شاعر دزد ندیده بودم! حالا ما هم باید بگوییم که تصحیح دزد دیده بودیم امّا مصحّح دزد ندیده بودیم!! طرف با مرحوم ارموی وحدت وجود تشکیکی پیدا کرده!!! ما را باش که تا دیروز گمان می بردیم فقط انتحال اکبر!! وجود دارد امّا خدا را صدهزار مرتبه شکر فهمیدیم که انتحال کبیر! نیز صورت پذیرفته است!!!
    م. روشنگر
    ۳ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۵۹
    می توانید نمایش سمعی بصری «اخلاق پژوهی عرفانی» را هر روز حدود ساعت 17 و نیم از شبکه چهار سیما با ارائه استاد مذکور مشاهده کنید.
    حمید حاج امینی
    ۳ تير ۱۳۹۴ ساعت ۶:۴۴
    سلام و سپاس
    یاد نوشته ی استاد اکبر ثبوت افتادم به این نام و نشان:
    بر جامع البین چه گذشت؟
    http://akbarsobout.persianblog.ir/post/9/
    باید _ همان گونه که اشاره فرموده اید _ گفت و نوشت. امید که گشایشی شود. می گویند كنت گوبينو در كتاب "سه سال در آسيا" به مناسبتی چنین نوشته است: «... در كشورهاي اروپايي اصول تنقيد رايج مي‌باشد و حال آن كه در ايران اصول تنقيد كتاب رواج ندارد.» (به نقل از شرح حال رجال ايران، ج 3، ص 321. البته هم سخن و هم این نشانی آن را در فضای مجازی دیده ام). باید همت کرد و این نقص را _ که بیش از 150 سال پیش به چشم یک غریبه هم آمده است _ برطرف کنیم.
    به هر حال ممنون.
    روزه بودم و خسته. متن را که خواندم هم خندیدم و خستگی ام رفع شد و هم حرص خوردم و شکر خدا کردم که این حرص خوردن، مبطل نیست!


    محسن سرمدی
    ۳ تير ۱۳۹۴ ساعت ۴:۱۱
    اقای جهانبخش تشکر از شما که نقد عالمانه می کنید.من با نکته اقای خاکی موافقم که بهتر است شما دو جلد کتاب با عنوان" جستارهای فلسفی، فلسفه غرب، در دو جلد 1388، مطبوعات دینی" که این عضو هیات علمی سرقت کرده و به نام خود منتشر کرده را ببینید.فاجعه است.خواهش این است که این دو جلد را بنگرید مجموعا هشت پایان نامه کارشناسی ارشد را به نام خود چاپ کرده است .حتا اگر راهنمای ان پایان نامه ها هم او بود حق نداشت چنین کاری کند تا چه رسد به اینکه او راهنما هم نیست.
    علي محمد طرفداري
    ۳ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱:۰۱
    تقريباً سراپاي علوم انساني به همين آلودگي ها دچار است. قوانين و مقرراتي از بنيان غلط در وزارتخانه هاي فخيمه مربوط چون وزارت علوم، و عوامل متعدد ديگر، لايه ضخيمي از صاحبان مدرك را بدين كارها سوق داده، بل تشويق مي كنند، و از آن سو لايه نازكي از پژوهشگران صديق بر جاي مانده را له كرده و به گوشه اي مي اندازند تا مثل «آشتياني ها» بميرند
    سید احمد حسین زاده
    ۲ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱:۵۶
    علوم انسانی در ایران چیزی برای گفتن نداره. اکثر تالیفات محصول چسب و قیچی است. ولی دست شما درد نکنه که مچ گیری می کنید. در ضمن چه حسی دارید که حرکات حروف را ظاهر می کنید. واقعا خسته نباشید.
    محمد حسین صالحی
    ۱ تير ۱۳۹۴ ساعت ۶:۰۳
    پیشنهاد می کنم با کمک دوستان سایتی اختصاصی برای گزارش انتحالاتی از این قبیل به راه افتد تا منتحلین اگر نه از سر وجدان که از سر خوف هم شده محتاطانه تر قلم بزنند
    حسین خاکی
    ۱ تير ۱۳۹۴ ساعت ۳:۳۶
    از اقای جهانبخش در شگفتم که عمر گرانبها صرف انتحالهای ان شخص کرده است اگر جناب جهانبخش می دانست که ان شخص هشت پایان نامه کارشناسی ارشد را در دو جلد کتاب با عنوان "جستارهای فلسفی" به نام خود چاپ کرده است چه می کرد؟ بیچاره دانشجویانی که ان پایان نامه هارا نوشتند .اغلب این پایان نامه ها راهنمای انها هم شخص دیگری است.ان شخص حتا زحمت ویرایش نکشیده تنها نام پایان نامه را تبدیل به"این نوشته "کرده است ودریغ از تغییری دیگر.وای خدای من براین همه مصیبت.جناب جهنبخش همین کسان بر صدر می نشینند .پژوهش گر برتر می شوند.
    حسین نجفی
    ۳۱ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۹:۴۲
    سلام علیکم و رحمة الله
    گزارش شما از دسته‌گلی که این جناب به آب داده‌اند، در واقع حدیث غم‌انگیز ی است از اوضاع پریشان و پریشانی‌آورِ محیط اصطلاحًا «آکادمیک» و زشتی‌هایی که این روزها قُبحشان ریخته و کم‌کم به «عادت» تبدیل می‌شوند.
    اما، چه کنم که برخی فرازهای این گزارش به قدری مایۀ استغراب و اعجاب این مخلص گشت که با صدای بلند برای «سوتی»های آقای «عضو هیئت علمی» خنده کردم!
    وای اگر از پس امروز بُوَد فردائی....


    پایا و مانا باشید