لینک های روزانه
    آمار بازدید
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۲۰۳٫۲۷۴ نفر
    بازدیدکنندگان امروز : ۸۵ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۱۹۸
    بازدید از این یادداشت : ۳۷۹

    پر بازدیدترین یادداشت ها :
    دوستِ گرامی و مَخدومِ سامی، عَلَم ال۟عِلمِ الشّامِخ و عِماد ال۟فَض۟لِ الرّاسِخ و زَمیلنا فِی الرِّوایَةِ عَنِ المَشایِخ، حَضرَتِ حُجَّة ال۟إِسلام و ال۟مُس۟لِمین شی۟خ محمَّدِ بَرَکتِ شیرازی ـ دامَت۟ بَرَکاتُه! ـ، چَندی پیش تَصویرِ بَرگی از دَست۟نوشتی مُتأخّر را که در یکی از مجموعه هایِ مَخطوطات در شیراز دیده و احتِمال داده بودند سُرودۀ مَکتوب بر آن بَرگ جالِبِ تَوَجُّهِ من۟ بَندۀ کَمتَرین باشَد، برایم به اَرمَغان فرستادند؛ و چونان هَمیشه سَبَبی فراهَم ساختند تا مُخ۟لِص چیزی بیاموزَد و جانِ مَلول از هَرروزینگی هایِ طاقَت۟ فَرسایِ این زمانۀ پَلَش۟ت را در کوچه پَس۟ کوچه هایِ دیروز و دیروزها به پَرسه وادارَد؛ باشَد که گوشه ای از این۟ همه رَذالَتِ مَشهودِ روزگارِ حَقارَت۟ناکِ وَقاحَتِ آلودِ کُنونی را به فَراموشی سپارَد!
    بَرگی که تَصویرش برایِ من فرستاده شُده، از ضَمائمِ نُسخه ای خطّی است از نُسخه هایِ سَدۀ چهاردهمِ هِجری. بر اینگونه أَوراقِ مُن۟ضَم به آغاز و انجامِ نُسخه ها غالِبًا یادداشتهایِ پَراگَنده ای ثَبت اُفتاده که گاه۟ خالی از فائِدَتی نیست: شِعری، حِکمتی، حَدیثی، إِجازه ای، تاریخِ ولادت یا وَفاتی، گُواهیِ خَرید و فُروشی، ... . بر این برگِ مَخطوطِ ما نیز شِعری شکایت آمیز با تخلّصِ «پَرتو» نوشته شُده است. حَدس زدم این «پَرتو»، همانا «میرزا علیرضا پَرتو اصفهانی»، خوش۟نویس و شاعِرِ برجَستۀ عَصرِ قاجار، باشَد. مُراجعه به چاپِ سنگیِ «دیوانِ مرحومِ أَقدم البُلَغا و أَفصَح الشُّعَرا میرزا علیرضا متخلِّص به پرتو معروف به میرزا آقاجان» که با مقدّمه گونه ای از میرزا محمَّدحسینِ فُروغیِ اصفهانی در سالِ 1304 هـ. ق. به طَبع رَسیده است، حَدسم را تأیید کرد و مَعلوم شُد این شِعر، با تَفاوُتهائی، در دیوانِ پَرتو هست.
    آنچه در چاپِ سنگیِ دیوانِ پرتو آمده، اینست:

    ایکه با حکمتی و دانش فرهنگ و هنر [کذا]
    چه عجب داری اگر رو بتو آرد ادبیر
    پایمال ار کندت دهر همی رنجه مشو
    پشه آشوب به پیل آورد و مور بشیر
    چون جهان سفله پرست آمد و نادان پرور
    مردنا [کذا] بجهان کاش نمیماندی دیر
    چو کنی عرض هنر در بر این بیخردان
    تخم بیحاصل تا چند فشانی بکویر
    تیغ مردانگی ان به که نمایی بغلاف
    کاندرین عرصه ندانند جبانرا ز دلیر
    سیرم از مردم دنیاطلب دون که بجهد
    لقمه از گرسنه گیرند و خورانند بسیر
    شیرمردان بر روبه صفتان می بینم
    ایستاده بادب [ بیاض فی الأَصل ]
    ای بسا دست که بوسد بضرورت مردم
    که اگر دست دهد قطع کنند از شمشیر

    اَفسوس که چاپِ سنگیِ دیوانِ پَرتو بَرگ۟شُمار نَدارَد؛ لیک خواهَندگان، از رَه۟گُذَرِ قافیه، در یافتنِ شِعر پُر به دُشواری نَخواهَند افتاد.
    آنچه در نُسخۀ خطّیِ مَلحوظِ اُستاد بَرَکَت ـ دامَت بَرَکاتُه ـ آمده است و تَصویرش را از برایِ این کمترین ـ عَفَا اللهُ عَنه ـ فرستاده اند، اینست:

    ای که با حکمتی و دانش و فرهنگ هنر[کذا]
    چه عجب داری اگر رویتو[کذا] ارد ادبیر
    پایمال ار کندت دهر همی رنچه[کذا] مشو
    پشّه اشوب به پیل آورد مور بشیر[کذا]
    هرکه دانا بود دیده در او می داند
    که بود مردم نادان همه بر دانا چیر
    چون جهان سفله پرست امد و نادان پرور
    مرد دنیا [کذا] بجهان کاش نمی ماندی دیر
    چه کنی عرض هنر در بر این بیخردان
    تخم بی حاصل تا چند فشانی بکویر
    تیغ مردانگی ان به که نمائی بغلاف
    کاندرین عرصه ندانند جبان را ز دلیر
    سیرم از مردم دنیاطلب دون که بجهد
    لقمه از گرسنه گیرند و خورانند بسیر
    شیرمردان بر روبه صفتان می بینم
    ایستاده بادب دست بکش سر در زیر
    ای بسا دست که بوسد بضرورت پرتو
    که اگر دست دهد قطع کند از شمشیر

    فائِدَۀ تَطبیقِ این دو رِوایَت، آن است که با اِستِمداد از این رِوایَتِ مَغ۟لوطِ خَطّی، رِوایَتِ چاپی را که مَعَ ال۟أَسَف آن هم مَغ۟لوط و ناقِص و مَغ۟شوش و ناتَمام است، می توان تَصحیح و تَکمیل و تَت۟میم کرد.
    رِوایَتِ مُصَحَّح و مُکَمَّلِ شِعرِ پرتوِ اصفهانی که از اِلتِقاط میانِ آن چاپی و این خطّی فراهم تَوان کَرد ــ و مَن کَرده ام ــ، اینست:

    ای که با حِکمَتی و دانش و فرهنگ و هنر!
    چه عَجَب داری اگر رو به تو آرَد اِدبیٖر 1 إِدبیر: مُمٰالِ «إِدبار»، یعنی: نگونبَختی و تیره روزی.
    أَنوَری می گُفت:

    در جهان چندانکه خواهی بیشُمار
    نیستیّ و مِح۟نَت و إِد۟بیر هست! ...

    یکی نبوده است این مَردِ سُخَن۟وَرِ اَبیوَردی را إِرشاد کُنَد و بگویَد: «شَرّ، مَقولۀ عَدَمی است»!!!
    ؟!
    پای۟مال ار کُنَدَت دَه۟ر، هَمی رَن۟جه مَشو
    پَشّه آشوب به پیل آورَد و مور به شیر!
    هرکه دانا بود و دیده وَر او می داند
    که بُوَد مردمِ نادان همه بر دانا چیر 2 چیر: چیره.
    سَنائی می گُفت:

    شَه۟ چو ظالِم بُوَد نپایَد دیٖر
    زود گردد بَرو مُخالف چیٖر
    !
    چون جهان سِف۟له پَرَست آمد و نادان۟ پَروَر،
    مَردِ دانا به جهان کاش۟ نمی مان۟دی دیر!
    چه کُنی عَرضِ هُنَر در برِ این بیخِرَدان؟!
    تُخ۟مِ بی حاصِل تا چَند فَشانی به کَویر؟!
    تیغِ مَردانگی آن بِه۟ که نمائی به غِلاف؛
    کاندرین عَرصه نَدانَند جَبان را ز دِلیر!
    سیٖرَم از مَردُمِ دُن۟یاطَلَبِ دون که به جه۟د
    لُق۟مه از گُر۟سَنه گیرَند و خورانَند به سیٖر
    شیرمَردان بَرِ روبَه۟ صِفَتان می بینَم
    ایستاده بأَدَب، دَست به کَش 3 کَش: سینه، بَر؛ بَغَل.
    «دست بر کَش نِهادن» و «دست به کَش ایستادن» همان دست بر سینه نِهادن است برایِ أَدایِ احترام ، و دست أَدب برسینه گذاشتن به نشانۀ تَسلیم و تَعظیم و فرمانبُرداری.
    سعدی گویَد:

    بیَنداخت شم۟شیر و ترکش نهاد
    چو بیچارگان دَست بر کَش نهاد
    ، سَر دَر زیر
    ای بَسا دَست که بوسَد بضَرورَت پرتو
    که اگر دَست دِهَد قَطع کُنَد از شمشیر!


    چُنان که دیدید به کمکِ نُسخۀ خَطّی، أَوَّلًا، بَعضِ نادُرُستیهایِ لَفظی را ستُردیم. ثانیًا، بی۟تی اُستوار را که در رِوایَتِ چاپی نبود، بَراَفزودیم. ثالِثًا، اُفتادگی و بَیاضِ رِوایَتِ چاپی را بَرطَرَف ساختیم. رابِعًا، بی۟تِ پایانی را که احتِمالًا به مُلاحظه کاری و مُراعاتِ حالِ بَعضِ مَم۟دوحانِ مذکور در دیوان! تَعدیل شُده بوده است، به ریختِ مُح۟تَمَلًا أَصیلِ آن ــ که بر ذِکرِ تَخَلُّصِ شاعِر نیز اشتِمال دارَد ــ، بازگَردانیدیم؛ وَ لِلّٰهِ ال۟حَم۟دُ وَ لَهُ الشُّک۟ر!

    ٭

    یک تَصَفُّحِ دیوانِ پَرتو بَسَنده است تا نشان دِهَد که مَردِ هُنَرمَندِ خِرَدپیشه برایِ گُذَرانِ و مَعاشِ خویش و ستان۟دنِ صِله یا حَقّ ال۟کِتابه از کسانی که مَل۟فوظ یا مَک۟توبِ او را می بایست خَریدار باشَند، چه رَنجها کَشیده و چه تَمَنّی ها و خواستاری ها کرده و درخواست۟ هایِ او در سُروده هایش چگونه بازتافته است.
    سخن از پَرتوِ اصفهانی و کَسادِ متاعِ فَضل و هُنَر در قُرونِ أَخیر و چُنین قَدرناشناسی ها که در تاریخِ مُعاصِرِ ما روی در فزونی داشته است و دارَد، حالی و مَقالی و مَجالی می خواهَد که مَرا نیست؛ وَ ال۟حَدیثُ یَطول!
    ال۟غَرَض، این۟ همه آسمان و ریسمان به هم بافتیم، برایِ یک نَفثَة ال۟مَصدور و بَثّ الشَّک۟ویٰ یِ قاجاری که ای بَسا خوان۟دَنَش کَسی را از بَقیَّة الماضیٖن و قُدَماء المُعاصِریٖن! به کار آیَد؛ و عَلیٰ أَیِّ حالٍ، «به راهِ بادیه رَفتن به از نشستَنِ باطِل»!

    ٭

    هرچند میرزایِ پرتو، اصفهانی و هَمشهریِ مُخ۟لِص است، توفیقِ تَصحیح و إِح۟یایِ این سُرودۀ شَکوائیِ او، به سَبَب۟ سازیِ عَزیزی از خِطّۀ شیراز حاصِل شُد. پَس، از بابِ تَجدیدِ خاطِرۀ خوشِ «شیراز و وضعِ بی مِثالش» هم که شُده! با سخنِ شیرازیان یادداشتِ خود را به فَرجام می بَریم:
    حافِظِ شیرازی می فرمود:

    چرا به یک نیِ قَندَش نمی خَرَند آن کَس
    که کَرد صَد شَکَرافشانی از نیِ قَلَمی؟!

    و این لِسانِ حالِ مَردِ خوشنویس و شاعِر بافَضیلَتی چون «پرتو» است، و البتّه لِسانِ حالِ بسیاری دیگر که پیوسته حافِظ۟ وار گُفته اند و می گویَند:

    هُنَر نمی خَرَد ایّام و غی۟ر ازینَم نیست
    کُجا رَوَم به تِجارَت بدین کَساد۟ مَتاع؟! 4 عِجالَةً رشتۀ سُخَن به دستِ شیرازیان است. پس این بیتِ أَهلیِ شیرازی را هم با هم بخوانیم:

    أَهلی، مَتاعِ او سُخَنَست و درین زمان
    چیزی که نارَواست، مَتاعِ کَسادِ اوست!

    طَبیبِ اصفهانیِ ما نیز می گُفت ــ و خوش می گُفت ــ:

    ... ز سَردمِهریِ أَیّام صَدهزار افغان
    که نیست بَهره سخن را به ( ظ: ز) گرم۟ بازاری
    رَواج نیست هُنر را و چون مَتاعِ کَساد
    کَمال را نَکُنَد هیچکَس خَریداری
    ازین چه سود که کِلکم کُنَد دُرافشانی؟!
    وزین چه نَف۟ع که طَب۟عم کُنَد گُهَرباری؟!
    که هیچ در بَرِ این ناقِدان تَفاوُت نیست
    میانِ هَرزه دَرایی و نَغز۟گُفتاری! ...

    رَحِمَ اللهُ الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنَّا وَ الْمُسْتَأْخِرِينَ وَ إِنَّا إِنْ شَاءَ اللَّهُ بِهِم لَاحِقُونَ!


    «سیرۀ مُستَمِرّه» و «عَمَلِ أَصحاب» هَمین بوده و هَست. می فرمایید: "نه"؟! ... تَوَلَّلی ــ که او هم از سُخَن۟ سنجانِ شیرازی بود ــ دُرُست می گُفت که: «رَو دیده باز کُن که چه در کش۟وَرَت کُنَند!».
    زیاده عَرضی نیست! ... أَیّام بکام و ظِلِّ ظَلیلِ عالی مُس۟تَدام باد!

    1. إِدبیر: مُمٰالِ «إِدبار»، یعنی: نگونبَختی و تیره روزی.
    أَنوَری می گُفت:

    در جهان چندانکه خواهی بیشُمار
    نیستیّ و مِح۟نَت و إِد۟بیر هست! ...

    یکی نبوده است این مَردِ سُخَن۟وَرِ اَبیوَردی را إِرشاد کُنَد و بگویَد: «شَرّ، مَقولۀ عَدَمی است»!!!
    2. چیر: چیره.
    سَنائی می گُفت:

    شَه۟ چو ظالِم بُوَد نپایَد دیٖر
    زود گردد بَرو مُخالف چیٖر
    3. کَش: سینه، بَر؛ بَغَل.
    «دست بر کَش نِهادن» و «دست به کَش ایستادن» همان دست بر سینه نِهادن است برایِ أَدایِ احترام ، و دست أَدب برسینه گذاشتن به نشانۀ تَسلیم و تَعظیم و فرمانبُرداری.
    سعدی گویَد:

    بیَنداخت شم۟شیر و ترکش نهاد
    چو بیچارگان دَست بر کَش نهاد
    4. عِجالَةً رشتۀ سُخَن به دستِ شیرازیان است. پس این بیتِ أَهلیِ شیرازی را هم با هم بخوانیم:

    أَهلی، مَتاعِ او سُخَنَست و درین زمان
    چیزی که نارَواست، مَتاعِ کَسادِ اوست!

    طَبیبِ اصفهانیِ ما نیز می گُفت ــ و خوش می گُفت ــ:

    ... ز سَردمِهریِ أَیّام صَدهزار افغان
    که نیست بَهره سخن را به ( ظ: ز) گرم۟ بازاری
    رَواج نیست هُنر را و چون مَتاعِ کَساد
    کَمال را نَکُنَد هیچکَس خَریداری
    ازین چه سود که کِلکم کُنَد دُرافشانی؟!
    وزین چه نَف۟ع که طَب۟عم کُنَد گُهَرباری؟!
    که هیچ در بَرِ این ناقِدان تَفاوُت نیست
    میانِ هَرزه دَرایی و نَغز۟گُفتاری! ...

    رَحِمَ اللهُ الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنَّا وَ الْمُسْتَأْخِرِينَ وَ إِنَّا إِنْ شَاءَ اللَّهُ بِهِم لَاحِقُونَ!
    شنبه ۲۶ تير ۱۳۹۵ ساعت ۹:۲۲
    نظرات



    نمایش ایمیل به مخاطبین





    نمایش نظر در سایت

    کمترین ارادتمندان،اسداله احمدی مرند
    ۲۱ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۱۶:۵۳
    ...شکایت مستعدان از عدوان ادوان و جفای دوران که دور آن جز باعث دوری از دار راحت نیست امروزی نبوده هیچ دانشمند از گزند روزگار پرآزار که کام بخش اشرار و آزار جوی احرار است آسوده خاطر نزیست محرومی اهل دل در این منزل از قضایای محتومه است و براستی سرّی است مکتوم و ارباب عقل سلیم و طبع مستقیم در عجز دریافت این سرّ مکتوم همواره مهموم و مغموم
    الکلب فی صحة و اللیث محموم الوغد فی نعمة و الحرّ محروم
    همشهری ما عبدالرّزاق دنبلی در ادامه نقل شکوائیۀ منظوم سَید احمد هاتف اصفهانی اینگونه نوشت و بنده جسارتاً مناسب این مقال تشخیص داده در این جایگه ثبت کردم.واللّه العاصم عن الخطایا و الذلل فی قول و العمل